رمان از بام تا آسمان
رمان از بام تا آسمان رمان از بام تا آسمان

رمان از بام تا آسمان

دانلود با لینک مستقیم 64 14
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان از بام تا آسمان
نویسنده
مریم موسیوند
ژانر
عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
317 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان از بام تا آسمان' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان از بام تا آسمان اثر مریم موسیوند با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون بهمراه تیزر نسخه کامل با ویرایش و لینک مستقیم رایگان

همینک در سایت رمان بوک دنبال کنید، داستان دختری به نام لیلی، که پدرش فوت کرده و به همراه مادرش در حال سپران زندگیست، یک روز متوجه قرار ازدواج مادرش با شخصی به نام بابی می شود، که دو فرزند به نام های الهه و امیریل دارد و در ادامه،
روزی امیریل از لیلی میخواهد در شرکت به عنوان سوپروایزر مشغول به کار شود، اما در راه برگشت از خانه با وقوع تصادف، به بیمارستان منتقل می شود و آنجا متوجه می شود که سرطان پانکراس دارد و ...

خلاصه رمان از بام تا آسمان

باد پیراھن سپید و گشادم را به بازی گرفته. پروانه با بال ھای سفید جلوتر از من، سرخوش، دارد پرواز می کند. دستم را به طرفش دراز می کنم. نمی شود. دستم بھش نمی رسد. باد می وزد و موھای پریشانم می رقصند. پروانه بال می زند و بالاتر می رود. بالا و بالاتر. نفسم به شماره افتاده. تپه شیب تندی دارد و من خیلی جان ندارم. نگاھم به طرف آسمان آبی کشیده می شود. آسمان می درخشد و ھیچ لکی ندارد با خورشیدی تابان در وسطش. پایین پیراھنم بال بال می زند. با ھر جان کندنی است خودم را به بالای تپه می رسانم. به ھن و ھن می افتم. به دور و برم نگاه می کنم. دشتی پر از گل ھای سرخ و سفید.

نفس عمیقی می کشم. بوی گل حالم را کمی جا می آورد. تا چشم کار می کند گل است که باد میانشان موج انداخته. به موج بازی باد و گل لبخند می زنم. کسی نیست. تنھایم. گرمم شده و دانه ھای عرق روی پیشانی و تیره کمرم نشسته. دست جلوی چشمانم می گذارم و به آسمان چشم می دوزم. چھره ای از بابا می بینم که دارد به من لبخند می زند و در یک آن محو می شود. دست ھایم را کنار دھانم می گذارم و رو به آسمان فریاد می زنم.
-بابا!. بابا!.
صدایم در دشت می پیچد و انگار صدھا دختر دارند بابایشان را، ھمزمان، صدا می زنند.
-بابا!. بابا!.
-من اینجام.

برمی گردم. درست کنارم ایستاده. با ھمان لبخند ملایم روی لب ھایش. با ھمان چشم ھای مھربان. شکمش ھمچنان بزرگ است. صورتش را مثل ھمیشه اصلاح کرده و موھای جوگندمی اش را به طرف بالا شانه زده. نجواگونه می گویم: بابا. دستم را میان دستان پرمو و تپلش می گیرد. لبخندش پاک نمی شود نگاھش پر از حرف است. فشاری به دست ھایم می آورد و می گوید:
- بریم؟!.
دستم را به سرعت از میان دست ھایش بیرون می کشم. می ترسم و عقب می روم. مردھای زندگی ام را می بینم که دو طرف بابا ایستاده اند. بابی و مامان را ھم ھستند. دلم می گیرد. بغض می کنم. لب ھایم را روی ھم می فشارم. قلبم مچاله می شود. سرم را به طرفین تکان می دھم.
-نه حالا. حالا نه.

باکس دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

7 دیدگاه

  • Avatar
    Mah Leyli
    14 آذر 1402 - 02:26

    به جرئت میگم که این رمان بهترین رمانی هست که خواندم فضای داستان هیچ وقت تکراری نمیشه من بیش از ده بار خواندم و هر بار عشقم نسبت به این رمان بیشتر شد
    ممنون از خانم موسیوند با قلم زیباشون🤍

  • Avatar
    رویا
    2 مرداد 1402 - 13:54

    سلام و خسته نباشید خدمت نویسنده عزیز رمان فوق العاده ایست اما فوق غم انگیز بارها گریه کردم با خط ب خطی که خوندم اینقد غصه ام زیاد شد که نتونستم تا انتهاش برم البته نا گفته نماند تا یکم مونده ی پایان رفتم اما اخر اخر نه

  • Avatar
    محمدمهدی
    5 فروردین 1402 - 23:10

    بسیار زیبا

  • Avatar
    Helma2019
    25 بهمن 1401 - 23:56

    با موضوعی متفاوت، قلمی گیرا و زیبا. شروع ساده، ولی در ادامه پربار

  • Avatar
    Sheyda
    7 خرداد 1401 - 12:04

    رمان متفاوتیه، ارزش خواندن داره

  • Avatar
    Leila
    24 آذر 1400 - 13:58

    عااالی😍💜

  • Avatar
    یلدا
    26 اردیبهشت 1400 - 13:35

    سلام
    رمان خوبیه…
    ای کاش از این دست رمان‌هایی که به آدم روحیه میدن بیشتر بشه
    نویسنده جان ازت ممنونم🙂💙