رمان حاجی شیطون
رمان حاجی شیطون رمان حاجی شیطون

رمان حاجی شیطون

دانلود با لینک مستقیم 15 3
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
حاجی شیطون
نویسنده
لیلا محمدی
ژانر
عاشقانه، هیجانی، مذهبی
ملیت
ایرانی
ویراستار
سایت رمان بوک
تعداد صفحه
2692 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان حاجی شیطون' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان حاجی شیطون اثر لیلا محمدی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

هیدارا حاجی جوون ۲۸ساله ای که شرط حج رفتنش ۱۰سال تدریس علوم دینی تو دانشگاهه یه حاجی که با شیطنت و جذابیتش، خط بطلانی رو باور منفی جوونای امروزی راجبه مذهبی جماعت میزنه و دست بر قضا شوکا دختر قرتی و بی‌بندوبار سرراهش قرار می‌گیره ...

خلاصه رمان حاجی شیطون

عصر بود و کم کم قصد انجام تدارکات رو داشتم. هرچی سپیده اصرار کرد که آرایشم رو انجام میده قبول نکردم و هرکدوم داخل اتاقی جداگونه رفتیم. بماند که چقدر سر انتخاب لباس با سپیده بحث کردیم و آخرش قانعش کردم انتخاب رو به عهده خودم بذاره. انتخاب لباسم به تاپ و شرتک لی آبی تیره و روشن کاملا دخترونه ختم شد، نمی خواستم زیادی بزرگ نشون داده بشم دقیقا قصدم این بود که تیپ دخترونه ساده بزنم تا توجه سیاوش

رو جلب کنم تنها با فکر این که دختربچه ای ساده با موهایی کمی فر آزاد برای قصد کثیفش هستم اما تو آرایشم چیزی کم نذاشتم... سپیده کم طاقت بدون در زدن وارد اتاق شد. با دیدنم چشم هاش مانور داد، سوتی از سر خوشحالی زد و گفت: -خانوم شماره بدم پاره‌ش کنی؟ بی حوصله بودم چرا که عصری مادرم زنگ زده بود تا آمارم رو برای نقشه کشیدن خلوت دونفرهشون بگیره، اهمیتی به ذوقش ندادم و پرسیدم: -خوبه؟ مورد پسند

واقع شدم؟ حالا بهتره بریم یه جولونی بدیم و زود برگردیم. سپیده هم بی حوصلگیم رو دید برای جلوگیری از ساز مخالف نزدنم بدون چون و چرا اکی داد. تا رسیدن به مقصد موسیقی دپ هاوس جوّ سنگین توی ماشین رو پر کرد.. دپ هاوس با این حال و هوای داغونم انتخاب خوبی برای گوش دادن بود. کم کم از شهر خارج شدیم و به ویالیی بزرگ و شیک رسیدیم با دیدنش اَبروهام از تعجب بالا رفت نگاهی به سپیده انداختم. اما سپیده نگاهش با

اخمی میون ابروهاش قفل ویلا بود! حرفی نزدم تا بلاخره خودش با لحنی ناشی از تنفر و ناراحتی لب زد: - سیاوش ظاهر و تبحر خاصی تو دل فریبی داره شوکا، خیلی حواستو جمع کن دم به تله ندی... از لحن سپیده نگرانی مشهودی رو حس کردم که باعث شد تلاشم برای مخ زدن سیاوش دوبل بشه. - کاری میکنم کال شوت اون دنیا بشه تا خیال تنها دوستم راحت شه غمت نباشه رفیق. انگشت شصتش رو چندبار روی قلبش زد به معنای اینکه توی قلبش جا دارم...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

14 دیدگاه

  • Avatar
    آزاد
    16 فروردین 1405 - 12:49

    عرض درود؛
    رمانی بسیار جذاب و خواندنی…
    بنده این رمان رو دو بار تموم کردم و الان دوباره دانلود کردم که بخونم از بس عالیه
    اینایی که تا وسطا خوندن و گفتن خوب و نیست و فلانه و بهمانه؛توصیه میکنم تا آخرش مطالعه کنن بعد نظر ارائه بدن؛
    و عرض خسته نباشید خدمت نویسنده…

  • Avatar
    جی، اچ
    18 اسفند 1403 - 00:09

    چقد نظرات منفی
    بخونید لذت ببرید بابا
    فقط دنبال اشکال توی همه چیز هستید
    خیلیم خوب بود

  • Avatar
    فرشته
    27 بهمن 1402 - 17:14

    سلام فصل دوم رمان نیومده؟؟؟

  • Avatar
    فاطمه
    22 بهمن 1402 - 00:51

    فصل دوم نیومده؟!؟

  • Avatar
    شکوفه
    21 دی 1402 - 05:24

    عالیه

  • Avatar
    زهرا
    11 خرداد 1402 - 20:18

    با سلام به عزیزان کتابخوان، شدیدا توصیه میکنم اصلا کتاب رو نخونید شخصیت پردازی و تجسم لوکیشن ها بسیار ضعیفه که موجب میشه هرچی بیشتر میخونید کمتر بتونید با رمان ارتباط برقرار کنید. و میخواستم به نویسنده عزیز بگم کاش یه کم صبر میکردید دانشگاه قبول بشید و محیط دانشگاه رو تجربه کنید بعد رمان رو بنویسید!

  • Avatar
    هانا
    2 فروردین 1402 - 17:43

    اولش به خاطر اسمش جذبش شدم وقتی چند صفحه از رمان رو خوندم ازش خوشم نیومد

  • Avatar
    سودابه
    8 بهمن 1401 - 22:42

    دختره خیییییییلی بی ادب ؛ لوس ؛ دریده ؛ تنبل ؛ بی هنر ؛ بی استعداد ؛ خنگ ؛ بی حیا ؛ دور از آداب اجتماعی و در یک کلام چندش آور بود ! به معنای واقعی کلمه اعتماد به نفس کاذب داشت !!!!!! دقیقا بی چی چیش مینازید که از عالم و آدم طلبکار بود ؟؟؟؟ با اون وضعیت نانجیب و بی حیای مادرش ؛ بی غیرتی پدرش ؛ بی مسوولیتی برادرش و وضعیت سوپر افتضاح خودش چقدرم پررو تشریف داشت که بیخود و بی سبب و بدون هیچ دلیل عقلی و منطقی به حاج آقاها و مذهبی جماعت تکه مینداخت و کینه مسخره داشت !!! خدا همچین دخترای وقیح ؛ سبک مغز و بی شعوری با همچین خانواده های داغون و وحشتناکی رو رو سر راه هییییچ بنی بشری قرار نداره ! هیییچ بنی بشری

    • Avatar
      بنده خدا
      12 بهمن 1401 - 13:51

      آرام فرزندم ولی در کل قشنگ بو

    • Avatar
      Ali
      29 بهمن 1401 - 11:32

      چقدر بیشعوری😂😂😂

    • Avatar
      هانا
      2 فروردین 1402 - 17:45

      من فقط چند صفحه ازش خوندم و ازش خوشم نیومد

    • Avatar
      H.A
      18 فروردین 1405 - 15:40

      سلام عزیزم این که یک داستان بود ولی شاید توی دنیای واقعی هم همینطور باشه
      من اصلا قصد توهین ندارم ولی خدا میگه که :لا یَسخَر قَومٌ مِن قَومٍ عسیٰ اَن یَکونو خَیرً مِنهُم (قومی قوم دیگر را مسخره نکند شاید انان بهتر باشند )
      وعلاوه بر این که ما در حدی نیستیم که دیگران رو قضاوت کنیم چون ما از باطن ادما خبر نداریم

  • Avatar
    کتاب خون
    2 بهمن 1401 - 11:48

    رمان دوست داشتنی و جذابی هست و واقعا ارزش خواندن داشت، و برخلاف برخی رمان ها که با اعصاب آدم بازی میکنند ،حس آرامش و البته در کنارش هیجان شیرینی داشت .

  • Avatar
    dayana
    13 دی 1401 - 12:41

    رمان خیلی قشنگی بود و پر از حس های مثبت💕🌱
    اما فقط یه اشکال جزئی داشت که اونم این بود که با اینکه نقش اول رمان ۲۱ سالش بود اما بعضی جاها بجای دانشگاه گفته شد مدرسه و دروسی مثل اقتصاد و ادبیات و دینی و عربی بیشتر ما رو یاد مدرسه می‌انداخت تا دانشگاه
    ممنون از توجهتون🦋

ارسال دیدگاه