رمان سیاه بازی
رمان سیاه بازی رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی

دانلود با لینک مستقیم 16 4
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان سیاه بازی
نویسنده
مدیا خجسته
ژانر
عاشقانه , اجتماعی , هیجانی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
1892 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان سیاه بازی' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان سیاه بازی اثر مدیا خجسته به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون نسخه کامل با ویرایش مجدد و لینک مستقیم رایگان

روایت زندگی مردی به نام سیاوش است با دو هویت! سیاوش کارگر مکانیک که با مادرش و یک برادرش در محله ای پایین زندگی میکنند، با پدری معتاد و برادری که با حکم کلاه برداری و به اشتباه در زندان است، سیاوش برای بدست آوردن پول بخاطر بدهی برادرش با هویت جدیدی (با نام امیر شخصی تحصلیکرده) وارد جریان و بازی میشود که...

خلاصه رمان سیاه بازی

فربد سکوت کرد و خیره شد به انگشت هاي دستش که فشارشان روي شقیقه هایش لحظه به لحظه بیشتر میشد. صداي زنگ موبایلش نگاه هر دو را به طرف میزِ رو به رو جلب کرد. جایی که گوشیِ بزرگ و سفید با ویبره ي شدیدي روي شیشه به حرکت در آمده بود! _جواب نمیدي؟ نگاهی کلافه به گوشی انداخت. بلند شد و گوشی به دست راه بالکن را در پیش گرفت. پرده ي توريِ پشت سرش را کشید و هواي آلوده ي تهران را عمیق نفس کشید.

جانم؟ صداي بغض آلود دخترك در گوشی پیچید و حالش را خرابتر کرد. _خیلی نامردي... دلم برات قد یه عدس شده.. چرا گوشیت و جواب ندادي؟ نرده هاي سفید بالکن را فشار داد. _عزیزِ دلم.. گفتم شبا زنگ نزن.. نگفتم؟ _چرا گفتی.. ولی چیکار کنم هانی؟ دلم تنگته! میس یو! نفس حبس شده اش را بیرون فرستاد. _به جاي اینا از خودت بگو.. خوبی؟ چه خبر از خونه؟ نفسِ کلافه ي دخترك را شنید. _چی بگم؟ حرفاي همیشگی.. نصیحتاي تموم نشدنی. کی میاي ببینمت؟

کلافه تر از قبل روي صندلی حصیري نشست. سوالی که همیشه در مقابلش عاجز بود. دیدنش، آن هم با آن همه زیبایی و جذابیتی که به همراه داشت، با آن ناز و اداي دخترانه و ظریف، و این صدا که هوش از سرِ هر مردي میبرد! ..نه!.. دیدنش دیوانگیِ محض بود! نفسش را کلافه بیرون داد و صدایش را آرام تر کرد. سایه ي فربد را میدید که از پشت پرده تکیه به درِ بالکن داده بود !

برات که توضیح دادم عزیزم! این روزا سرم خیلی شلوغه.. فکر میکنی من دلم برات تنگ نیست؟ صداي دختر دوباره بغض آلود شد. _دوستم نداري! الآن ده روزه که بهونه میاري! پايِ کسی در میونه؟ بلند شد و در مقابلِ ابروي بالا رفته ي فربد با تاسف سر تکان داد. _بازم شروع کردي؟ گلم.. قشنگم.. فقط یه کم فرصت بده کارام و راست و ریست کنم ...

باکس دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

5 دیدگاه

  • Avatar
    شیما
    12 اردیبهشت 1402 - 05:58

    عااااااااااالی بود از همه لحاظ 🥰🥰

  • Avatar
    Reza mohseni
    24 آبان 1401 - 18:53

    تازه تمومش کردم،قلم نویسنده قشنگه ولی به نظرم افق خیلی راحت روی کارای سیاوش چشم بست،با اینکه خود سیاوش اعتراف کرد به کاراش ولی واقعا چطور برای زن مهم نیست که عشقش قبلا با صد نفر خوابیده ؟؟؟؟مگه داریم ،مگه میشه؟؟ولی در کل دوسش داشتم

    • Avatar
      هستی
      28 اسفند 1401 - 00:19

      بنده خدا میخوای نظر بدی بده دیگه چرا رمان رو اسپویل میکنی

  • Avatar
    فاطمه
    2 اسفند 1400 - 20:17

    عالی بوود

  • Avatar
    Mahla
    24 مرداد 1400 - 18:05

    این رمان بسیار زیباست .ممنون از نویسنده عزیز❤