رمان معترف حقیقت بر رویا
رمان معترف حقیقت بر رویا رمان معترف حقیقت بر رویا

رمان معترف حقیقت بر رویا

دانلود با لینک مستقیم 2 1
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان معترف حقیقت بر رویا
نویسنده
زهرا عبدی (دلربا)
ژانر
عاشقانه، تخیلی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
82 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان معترف حقیقت بر رویا' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان معترف حقیقت بر رویا اثر زهرا عبدی #دلربا به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

دنیا دختری که هر لحظه خیال و رویا بافی میکند، از دنیای واقعی بیزار و عاشق دنیای خیالی خود است! همه چیز را در دنیای خیالی می‌بیند، تصورات و آرزوهایش را در خیال پیدا می‌کند در یکی از روزهای تابستونی، دنیا همراه با پسرخاله شیطون و عاشق پیشه خود، پا به دل طبیعت می گزارد، تا طبیعت گردی کنند، اما با یک اتفاق یا با یک تصور یا رویا همه چیز عوض می شود و ...

خلاصه رمان معترف حقیقت بر رویا

هر دو نگاه کلبه می‌کردیم. من گیج و منگ بابت رفتار روزبه و به اثبات رسیدن رویاهام و روزبه بالبخند نگاه کلبه می‌کرد. خوشحال شده که بلاخره راه را پیدا کردیم و قرار نیست اسیر سردرگم شویم. روزبه: بزن بریم سبد رو هم برداریم و بزنیم به چاک. سرم را تکان دادم. حال برعکس شده روزبه پرحرف و شیطون شده من ساکت و اخمو. یعنی واقعا روزبه عاشق من است؟! دستانم محکم اما نرم گرفته بود. گرمای وجودش و نگاهش به وجب به وجب صورتم. لب برچيدم دقیقا نزدیک کلبه بودیم که ناگهان با صدای

غرشی، هر دویمان سیخ همدیگر را نگاه کردیم. به خشکی شانس. غرش دقیقا از پشت سرمان می‌آمد. -روزبه بیخیال سبد بیا بریم من می‌ترسم! روزبه: باشه... برگشتمان همانا و مواجه شدن به سه تا شیر گنده همانا. دو تا دیگر از کجا آمد؟! قلبم را حس نکردم، من از سوسک و مارمولک می‌ترسم آن وقت از این حیوان که لقب سلطان جنگل را دارد نترسم. جیغ زدم بلند بد ترسیده بودم تو عمرم هیچگاه این چنین نترسیده بودم روز به دستم را گرفت و به سمت ماشینمان رفت که از دور هم مشخص بود آن سه شیر هم

غرش کنان دنبالمان می‌آمدند.-خدایا غلط کردم. روزبه نمی‌‌دانست به حال من بخندند یا به حال وضعیت پیش آمده گریه کند. ده قدم مانده بود که به ماشینمان برسیم که ناگهان افتادیم. دستانم رها شد و چشمانم تا آخرین حد ممکن باز شد و نفسم مدام قطع و وصل شد اما نتوانستم واکنشی از خود نشان ندهم غيرممکن نه ناممکن نبود. روزبه را نمی‌دیدم ناگهان... جیغ و فریاد هر دویمان در آن تاریکی و آن چاه گم شد و به تاریکی مطلق روی نهادیم... با درد دست و پاهایم که طاقت فرسا بود چشمانم را با درد و رنج باز کردم ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!