رمان هومورو
رمان هومورو رمان هومورو

رمان هومورو

دانلود با لینک مستقیم 1 1
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان هومورو
نویسنده
شقایق خدایی
ژانر
عاشقانه، اجتماعی، هیجانی، مافیایی، درام
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
831 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان هومورو' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان هومورو اثر شقایق خدایی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

روایت دختری ساده و از جنس مهربانی که با تمام محدودیت‌ها و ترس‌هایش می‌خواهد از قفس و حصاری که تفکرات سنتی برایش ساختند بیرون بی‌آید، پنهانی تلاش برای زندگی کردن و مستقل شدن می کند اما سرنوشت جوری رقم می خورد که وارد زندگی مردی درست نقطه مقابل خودش می شود! عشق را تجربه می کند و به او تکیه می کند و اما همان لحظه پرده از حقیقتی تلخ برداشته می شود و طی اتفاقاتی کاملا غیرمنتظره کم‌کم درگیر مشکلات بزرگی می شود ...

خلاصه رمان هومورو

در کوچه به انتظار تاکسی ایستاده بود. سرمای خشک، به گونه هایش سوزن میزد با شالی که تا زیر بینی بالا کشیده بود نگاه خوابآلودش را در انتظار تاکسی، به انتهای کوچه دوخته بود نم نم باران که گاهی بر صورتش می‌نشست، خوابش را از سر میپراند. حضور خورشیدی رنگ پریده بی فایده بود. هوای سرد صبحگاهی را با نفس عمیق به ریه کشید. دستش را به همراه تلفن همراه از جیب بارانی اش خارج کرد. نگاهی به ساعت و بعد به دور و بر انداخت کلافه و بیقرار با پا ضربه ای به زمین زد. -پس چرا نمیاد؟

عمراً هشت برسم. بند کیفش را روی شانه جابه جا کرد. با صدای بوق ماشین، به سمت صدا چرخید با قدم های تند به سمت ماشین رفت. در صندلی عقب جاگیر شد. بوی عرق و روکش های چرک و کهنه، حالش را بد می کرد نشانی را که هوشنگ دیشب برایش ارسال کرده بود را به راننده جوان داد به آسمان تیره و ابری پشت شیشه نمزده، خیره شد. گوش سپرد به صدای باران که به سقف شیشه میخورد. جملاتی که برای معرفی خود آماده کرده بود را مرور کرد. دقایقی بعد ماشین مقابل کوچه باغ تنگی، متوقف شد،

چشم گشود. راننده از آینه نگاه به دختر داد. _خانم با ماشین راه نداره تو همین کوچه ی بنبسته. آشنا انگشتان ظریفش را روی بخار شیشه کشید. از پس شیشه باران زده نگاه به کوچه باریک انداخت. انتهای کوچه در ململ مه پنهان بود. کرایه را پرداخت با باز شدن در صورتش از هجوم یکباره دانه های باران خیس شد گره روسری اش را محکم کرد. صورتش از بخار نفس هایش پنهان و آشکار میشد. نگاه به اطراف انداخت خبر از هیچکس و هیچ خانه ای نبود. تنها ماشینی بود که او را رسانده بود که آن هم با رفتنش ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

5 دیدگاه

  • Avatar
    Maryam
    1 مهر 1402 - 11:38

    یا رمانو کامل به اشتراک بذارید یا اصلا نذارید مسخره ها

  • Avatar
    Samin
    14 مرداد 1402 - 15:36

    لطفا یا فصل دومش را بنویسید یا رمان رو حذف کنید ، خیلی بده که رمان پایان نداره

  • Avatar
    افشار
    12 خرداد 1402 - 07:57

    وقتی کتاب انتها نداره مجبورید تبلیغ کنید یا در پیچ ها بفروشید

  • Avatar
    مهناز
    11 خرداد 1402 - 16:02

    چرا كتاب ادامه نداره؟

    • Avatar
      ثمین
      12 خرداد 1402 - 11:12

      واقعا زشته وقت مردم ارزش،داره اگه داستان نصفه ونیمه است خوب همون اول بگید