رمان دانشجوی دلبر من
دانلود رمان دانشجوی دلبر من نوشته محدثه به صورت فایل PDF با کیفیت عالی، آماده برای مطالعه در اندروید، آیفون، کامپیوتر و تبلت. لینک مستقیم در انتهای پست قرار دارد.
آیسان من: مامان من چن بار بگم آخه… من خونه عمو رامسین نمی یام.
مامان: دختر زشته عموت حالا به شب مارو برای شام دعوت کرده تو نیای.
من: تو که میدونی من از حسام بدم می یاد. بگو فردا امتحان داشت نیومد.
مامان: اون ک با تو کاری نداره همیشه تو دعوا رو باهاش شروع میکنی.
من: واقعا ک… همه چیز افتاد تقصير من.
مامان: مگه دروغه… ما پایینیم زود آماده شو بیا پشت بند حرفش از اتاق بیرون رفت.
هوففف کلافه ای کشیدم و به دیوار روبروم خیره شدم.
خلاصه رمان دانشجوی دلبر من
خب اول بزارید کامل با هم آشنا بشیم تا چیزی برای شما مبهم نمونه حالا برای آماده شدن وقت است.
من آیسانم، یه دختر خیلی خوشگل (خودشیفته هم خودتونید)، موهام بلند و رنگ شدس، چشای آبی رنگی دارم، لبام کوچیک و قلوه ایه و بینیم هم تناسب با صورتمه. تک فرزندم و ۱۹ سالمه و دانشجوی معماریم. کلا جونای فامیل رشتشون معماریه. فقط من و حلما که خواهر حسام خره میشه دخترای فامیل هستیم و بقیه پسرن.
این حسام هم یه مار هفت خطیه، ۲۴ سالشه و سال پیش دانشگاهش و تموم کرده. اونقد ازش بدم می یاد... یه روز هم نشده که ما کنار هم باشیم و کلکل نکنیم. مامان راست میگه همیشه من سر به سرش میذارم... چیکار کنم هر وقت اون و میبینم کودک درونم فعال میشه.
یادمه یه روز صبح زود رفتم تا حلما رو بردارم بریم دانشگاه. از زن عمو پرسیدم که حسام کجاست گفت که خوابه. آشپزخونه رفتم و کتری و پر آب کردم و رفتم اتاقش و روی تختش خالی کردم. چند تا عکس هنری گرفتم و تو گروهی که بچه های فامیل عضو بودن گذاشتم و پایینش نوشتم حسام شاشیده... اونقد خندیده بودیم که نگو.
آخرش هم حسام یکی از بهترین مانتوهام که تازه خریده بودم تیکه پاره کرد... چقدر اونموقع حرص خوردم.
حسان هم برادر حسام و حلمائه. من که بهش داداش حسان میگم چون مثل یه برادر واقعیه و همیشه هوام و داره.
یه عموی دیگه هم دارم که اسمش رادنوشه و دو تا پسر به اسم سیروان و رایان داره. سیروان خیلی جدی و مغروره اما همیشه با من خوبه جلوی همه ازم حمایت میکنه. رایان هم یه دلقک واقعی، همیشه ما رو میخندونه.
خب بریم آماده شیم... یه تیپی بزنم که چشای حسام از حدقه در بیاد.
پشت میز توالت نشستم و به صورتم کرم پودر زدم. یه رژگونه اجری با یه رژ جیگری زدم. پشت چشمام یه خط چشم گربه ای کشیدم و ریمل زدم. همیشه از این چند تا وسیله استفاده می کنم.
سمت کمدم رفتم و درش و باز کردم... حالا چی بپوشم. یه شلوار اسلش مشکی برداشتم و پوشیدم. مانتو اسپرت مشکیم و پوشیدم و زیپش و کشیدم. شال مشکی که رگه های سفید داشت سرم کردم و چتری هام و بیرون ریختم و کج فرق زدم. کتونی های اسپرت لژ دار که خط های سفید داشت رو پام کردم و بعد از برداشتن کوله مشکی و گوشیم از اتاق بیرون زدم.
طبقه بالا کسی نبود رفتم پایین که مامان و وسط نشیمن دیدم. بابا هم یه گوشه وایساده بود و هی به ساعتش نگا می کرد. با دیدن من یه هوفی کشید و گفت:
بابا: کجا موندی دخترم دیر شد...
من: اومدم دیگه، بریم.
آخرین نفر بابا از خونه بیرون اومد. برگشتم سمت بابا و هر چی مظلومیت بود تو چشام ریختم و گفتم...
دانلود رمان کتابی ادامه داستان در فایل PDF موجود است.



1 دیدگاه
عالیه تا اینجا