رمان آسانسور
رمان آسانسور رمان آسانسور

رمان آسانسور

دانلود با لینک مستقیم 6 2
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان آسانسور
نویسنده
نیلا
ژانر
عاشقانه، طنز
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
737 صفحه
سایر آثار
اگر نویسنده یا مالک 'رمان آسانسور' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان آسانسور اثر نیلا به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

داستان در مورد دختری به اسم منا دانشجوی رشته پرستاری است که در حال گذراندن طرحش در یکی از بیمارستان‌های تهران می‌باشد، پدر و مادرش و کلا خانواده‌اش در شیراز زندگی می‌کنند، هم زمان این خانم پرستار عاشق شخصی می‌شود که ...

خلاصه رمان آسانسور

صبا که چندین سالی بود که تو این بیمارستان مشغول به کار بود و حسابی تو کار خودش تبحر داشت با حالت خواهرانه‌ای... صبا: این رشته‌ای که خودت انتخاب کردی... حالا با این رشته داری کار می‌کنی و شغلت اینه برای اینکه از پا در نیای... بهتره کمی خود دار باشی و خیلی چیزا رو بذاری خودشون همونطوری که می‌خوان پیش برن. محسنی دکتریه که چندین سال داره اینجا کار می‌کنه، من نمی‌دونم علت این همه کینه‌ی تو نسبت بهش چیه. -اون اصلا به پرستارا و بقیه کارکنا احترام نمی‌زاره. تنها حیطه احترامش پزشکا هستن. صبا: تازه اینطوری باشه... تو مگه هم سن اونی؟ یا ازش بزرگتری؟ که انتظار داری ... اون اول بهت سلام کند. -نه...

ولی ادب حکم می‌کنه وقتی چیزی از کسی می‌خوای و باهاش کار داری تو اول ادبت رعایت کنی. صبا: منا خواهش می‌کنم. -باشه بابا... دیگه چیزی نمی‌گم... از جام بلند شدم. صبا: حالا کجا؟ -مگه نشنیدی... امر فرمودن که برم و به محضر عنبرشون شرفیاب بشم. صبا ابروهاشو با حالت با نمکی انداخت بالا. صبا: موفق باشی. -هستم. صبا: کاش منم اعتماد به نفس تو رو موقع حرف زدن داشتم... -چه فایده... همیشه این زبون کار دستم داده. دستامو کردم تو جیب روپوشم و به تابلوهای که بالای در هر اتاقی زده بودن نگاه می‌کردم... که بلاخره چشمم بهش خورد. دکتر دامون محسنی... نفسمو دادم بیرون و دو ضربه به در زدم و دستگیره درو

گرفتمو و درو باز کردم. پشت میزش نشسته بود و به ظاهر در حال نوشتن بود. -گفته بودید خدمت برسم. چشماشو اروم اورد بالا و بهم نگاهی کرد... بعد از چند ثانیه خیره شدن به چهره مبارکم سرشو تکونی داد و دوباره مشغول نوشتن شد. چند قدم بهش نزدیک شدم... که نگام به تقویم روی میزش افتاد‌. اوه چه زود گذشت... مثل برق و باد... یعنی امروز سیزدهمه؟ سرمو تکونی دادم و بهش خیره شدم. موهای مشکی که کمی روی پیشونیش ریخته بود... لب و دهنی میزون.. چشمای قهوه‌ای تیره.. با صورتی کشیده... که سفید صورتش اولین چیزی بود که چشم هر بیننده‌ای رو به خودش جلب می‌کرد. محسنی: من باید با شما چیکار کنم...؟

باکس دانلود

دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است

خرید تکی و دانلود 40,000 تومان
خرید اشتراک ویژه و دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!