رمان بهار رسوایی
رمان بهار رسوایی رمان بهار رسوایی

رمان بهار رسوایی

دانلود با لینک مستقیم 487 147
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان بهار رسوایی
نویسنده
حدیثه ورمز
ژانر
عاشقانه، انتقامی، ازدواج اجباری
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
3019 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان بهار رسوایی' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان بهار رسوایی اثر حدیثه ورمز به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

عمران بوکسوری کله خراب و خشنی است که برای انتقام از بهزاد و زمین‌زدن او دست روی خواهرش (بهار) میگذارد، پسر متعصب و پر شر و شوری که به هیچ صراطی مستقیم نیست، دختری را وارد ماجرا می کند که نشان کرده ی پسر عمویش است، اما با بی‌حرمتی که عمران به بهار می کند مجبور به ازدواج با او می شود و این اجبار آتش انتقام عمران را بیشتر می کند ...

خلاصه رمان بهار رسوایی

راهروی شلوغ و پر تکاپوی بیمارستان دست و پایم را گم کرده بودم. نمی دانستم باید دقیقا چه کنم مضطرب این سو و آن سو را از زیر نظر گذراندم. مردمانی که هر کدام در پی درد خود سرگرم بودند. با دیدن دوست بهزاد که کنار پذیرش بود دست از دور بازوی خان جون بیرون کشیدم و به سویش دویدم. -آقا فرهاد؟ با تعجب روی پاشنه ی پا چرخید و با دیدن من و خان جونی که در چند قدمی ام بود، متعجب گفت: کی شما رو خبر کرد؟ بی توجه به سوالش که خودم نیز جوابش را نمی دانستم سراغ بهزاد را

گرفتم. متاسف سر تکان داد: بردنش اتاق عمل! وایی از سر ناچاری گفتم که برگه ای را از پذیرش گرفت و با گفتن: بیاید از این طرفه، به راه افتاد. به دیوار سفید رنگ بیمارستان تکیه داده بودم و زیر لب آیه الکرسی می خواندم. اگر بلایی سرش می آمد هیچ گاه خودم را نمی بخشیدم. نباید از آن لحن جدی اش ساده گذر می کردم. با باز شدن درب متحرک اتاق عمل قوایی به پاهای ناتوانم بخشیدم و به سمت برانکارد دویدم. فرهاد به سمت دکتر مسنی که عینکش را در دست گرفته بود رفت. هم زمان با خان

جون در دو طرف برانکار قرار گرفتیم. بدن لاجونش در میان لباس آبی عمل زار میزد با نجوایی که کم کم سعی در اوج گرفتنش داشت. نالیدم: داداش؟ داداشی پاشو. با زمین خوردن خان جون بی دقت دستی روی چشمان خیس از اشکم کشیدم. با عجله به سمتش دویدم. هر چه تکانش دادم واکنشی نشان نداد. با ترس نامش را بلند و بلندتر فریاد زدم، حس این که دیگر چشمانش را باز نکند، مانند مجنون دیوانه ام می کرد. با کمک فرهاد و چند پرستار خان جون را با برانکارد به اورژانس بردند و مرا که ...

باکس دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

16 دیدگاه

  • Avatar
    زهرا
    8 تیر 1405 - 20:55

    سلام چرا لینک دانلود نداره

  • Avatar
    بهار
    9 خرداد 1405 - 00:19

    چرا نمیشه دانلود کرد

  • Avatar
    زهرا
    8 خرداد 1405 - 08:53

    سلام چرا نمیشه دانلود کنیم هیچ گزینه ای قسمت بالا نبود

  • Avatar
    مصی
    2 خرداد 1405 - 18:00

    فوق‌العادست این رمان

  • Avatar
    Negin
    17 فروردین 1405 - 00:08

    بد نبود…یه رمان معمولیه…چیز جذاب و جالبی نداره به نظر من

  • Avatar
    ارام
    16 فروردین 1405 - 23:33

    چرانمیشه دانلود انجام بشه هیچ گزینه ای نداره؟

    • Avatar
      زهرا
      8 خرداد 1405 - 08:59

      سلام چه طور باید دانلود کنیم

  • Avatar
    فاطمه
    8 فروردین 1405 - 00:01

    چرا لینک دانلود نداره

  • Avatar
    ملیکا محمدی
    30 آذر 1404 - 23:32

    چجوری دانلود کنم؟؟

  • Avatar
    ایناز
    9 آذر 1404 - 14:32

    چطور دانلود کنم

  • Avatar
    Feri
    27 شهریور 1404 - 01:00

    چطور باید دانلود کنم

  • Avatar
    سمیرا احمدیان
    20 تیر 1404 - 11:34

    سلام چرا لینک دانلود نداره

  • Avatar
    ش نصیری
    28 اسفند 1402 - 01:36

    یکی از بهترین رمانهایی که تا حالا خوندم فک کنم ۵بارخوندم اما بازهم جذابه،قلم عالی و جذاب🙏🙏🙏🙏🙏🙏

  • Avatar
    Lovely
    14 اسفند 1402 - 20:08

    بسیار زیبا و با دقت نوشته شده.
    موضوع داستان باعث خاص شدنش شد
    در کل رمان به یادموندنی است

  • Avatar
    Lovely
    13 اسفند 1402 - 21:38

    جز رمان هایی به یادموندنی
    بسیار زیبا و خاص👌👌👌

  • Avatar
    ساجده هستم
    26 آذر 1402 - 21:30

    جز بهترین رمان‌هایی که خوندم.ممنون از نویسنده

ارسال دیدگاه