رمان بهیگ
رمان بهیگ از نویسنده آذین بانو
داستان دختری بختیاری را روایت میکند که برای نجات جان برادرش، قبول میکند رسمی کهنه و قدیمی را زنده کند. او به عنوان «خونبس» وارد زندگی مردی میشود که هجده سال از خودش بزرگتر است.
خلاصه رمان «بهیگ»
«دخترم، رسیدیم.» نگاهم به راننده میانسال افتاد که با مهربانی و صبر، هر روز مرا به اینجا میآورد. لبخند محزونی به رویش زدم و خواستم کرایه را حساب کنم. اما سرش را به سمت عقب برگرداند و گفت: «نه، من دیگر شما را میشناسم. بگذار باشد، بعد همهاش را یکجا حساب میکنی. امیدوارم مشکلت هم زود حل شود و جای این لبخند مصنوعی روی صورتت، خندههای از ته دلت را ببینم.» دستم را از دستگیره کهنه ماشین آقا سلیم برداشتم و گفتم: «شما به من لطف دارید، انشاءالله بتوانم برایتان جبران کنم.» نگاه غمگینش را از من گرفت و گفت: «دلم روشنه دخترم، برو به امید خدا.» در پراید نقرهایرنگ را باز کردم و گفتم: «برایم دعا کنید، خداحافظ.»
پیاده شدم. چشمم روی تابلوی خیابان بهار ثابت ماند. دیگر این خیابان بهار نبود؛ خزان بود! خیابانی که جز بهترین مناطق شهر مسجدسلیمان به شمار میرفت. داخل کوچه بهار شدم و دستم را روی دیواری که با سنگهای مرمر نما شده بود، گذاشتم. کوچه پر بود از پرچمهای سیاه! دقیقاً هفت روز بود! هفتمین روزی بود که از صبح زود میآمدم و جلوی منزل رستمیها مینشستم؛ خانهای که تا قبل از این اتفاق، بهترین خاطرههایم را در آنجا میساختم. بیتوجه به خاکی شدن مانتوی کهنهام، رو به روی خانه روی زمین نشستم و به پرچمهای سیاه زل زدم. قلبم داشت آتیش میگرفت؛ نمیدانستم باید عزادار پدرم باشم یا غصهدار برادرم که گوشه زندان منتظر حکم اعدامش است! این همه مصیبت برای یک دختر نوزدهساله زیاد نبود!
گرمی هوا امانم را بریده بود. شالم را کنار زدم تا بتوانم نفس بکشم. با تاریکی هوا، امیدم هم مثل روزهای قبل به ناامیدی تبدیل شد. در خانهای که همیشه برای ما باز بود، حالا با بیرحمی تمام بسته شده بود. صدای بوقهای پراید نقرهایرنگ آقا سلیم با زنگ موبایلم همزمان شد. درست مثل روزهای قبل، با اصرارهای علیرضا و التماسهای مادرم، عزم رفتن کردم تا صبح دوباره به این کوچه ماتمزده برگردم. دستم را از لبه دیوار گرفتم و به سختی بلند شدم. پاهایم خواب رفته بود و گزگز میکرد، اما دلم نیامد پیرمرد بیچاره را منتظر بگذارم. به هر جانکندی بود، به سمت ماشینش رفتم. از مهربانی و پاکی آقا سلیم مطمئن بودم. بندهخدا هر شب میآمد و بعضی شبها ساعتها منتظر میشد تا من از پرچمهای سیاه و این در بزرگ سیاهرنگ با حاشیههای طلایی دل بکنم. در جلو را باز کردم و سوار شدم. بدنم از خستگی درد میکرد و نای حرف زدن نداشتم: «سلام، بازم ممنونم. همیشه باعث زحمت شما میشوم.» گفت: «این چه حرفیه دخترم، وظیفه منه!» سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و پلکهای سنگینم را روی هم گذاشتم.
دقیقاً هفت روز میشد که با طلوع خورشید جلوی منزل رستمیها میآمدم و به پرچمهای سیاه عزاداری زل میزدم؛ اگر التماسهای علیرضا و مادرم نبود، شبها هم همان جا مینشستم. گاهی اهل خانه بیرون میآمدند، اما به من که دیگر همسایهها به بودنم گوشه دیوار عادت کرده بودند، توجه نمیکردند. احساس تکه سنگی را داشتم که رهگذران، بیتوجه به حضورم، راحت از کنارم عبور میکردند. با خودم عهد کرده بودم تا آخرین لحظه عمرم هم که شده، آنجا بمانم تا به خواستهام برسم. نفهمیدم کی به خانه رسیدم. بیتوجه به اصرارهای مادر، بدون خوردن شام به اتاقم رفتم. صبح با دیدن خودم در آیینه، وحشتزده دستی به صورتم کشیدم. صورتم آفتابسوخته و غیرقابل تحمل شده بود؛ اما دستبردار نبودم و تصمیم داشتم به هدفم برسم. باید امروز هر طوری شده با اهل آن خانه حرف میزدم. کار دشواری بود؛ اما من آدم کوتاهآمدن نبودم!
طلوع بودم، دختر مستقل و بااراده حاج حمید عباسی، معتمد محل و فامیل! یاد پدرم پردهای اشک میان چشمانم کشید. طبق عادت این چند روزه، مانتویم را تنم کردم و بیرون رفتم. آقا سلیم جلوی منزل منتظرم بود. رسیدیم. تشکری کردم و پاهای بیجانم را روی آسفالت خیابان گذاشتم؛ دیگر پاهایم هم یاریم نمیکردند. آرام، آرام راه رفتم و رو به روی منزلشان ایستادم. چشم دوختم به در خانه و اشکهایم بیاراده روی گونهام سرازیر شدند. ذهنم پر کشید به گذشته. چقدر این خانه که حالا اجازه ورود به آن را نداشتم، برایم تداعیکننده خاطرات شیرین بود! دوستی بابا و صاحب این خانه برمیگشت به خیلی سال پیش، شاید به قبل از تولد ما بچهها. همیشه شبهای جمعه یا ما منزل حاج مسعود بودیم یا آنها منزل ما. وقتمان همیشه در کلبه انتهای باغ حاج مسعود میگذشت و بزرگترها با صحبتهای خاص خودشان!
زود گذشت، درست به سرعت نور. فاصله گرفتیم از روزهایی که بیدغدغه در آن کلبه چوبی متوجه غروب خورشید نمیشدیم. زود بزرگ شدیم و تا به خودمان آمدیم، هر کدام از ما درگیر مشکلات و هدفهایمان شدیم و گرفتاری پدر و مادرهایمان چندین برابر! چه آرزوی پوچی بود بزرگ شدنمان! حسرت آن خندههای بیدلیل به دلم ماند! هفت جوان بودیم که به تنهایی اکیپ کاملی به نظر میرسیدیم! همان اوایل نگاههای عاشقانه امیرحسین به ماهک را میدیدم. میدانستم گاهی اوقات تلفنی با هم حرف میزنند؛ این را وقتی فهمیدم که مچ امیرحسین را در حال قربانصدقه رفتن ماهک گرفتم. خوب یادم است که امیرحسین از خجالت سرخ شد و به زمین چشم دوخت. همان شب از مامان خواستم برای امیرحسین آستین بالا بزنند و با ذوق، ماهک را بهترین گزینه معرفی کردم. برق شادی را در نگاه مادرم دیدم که گفت: «کی بهتر از ماهک؟» بابا دست به موهای گندمیاش کشید و دانههای تسبیح را در دستش حرکت داد.
باکس دانلود
دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است
خرید تکی و دانلود 40,000 تومان



دیدگاه کاربران