رمان دیوانه در آغوشم بگیر
رمان دیوانه در آغوشم بگیر رمان دیوانه در آغوشم بگیر

رمان دیوانه در آغوشم بگیر

دانلود با لینک مستقیم 1 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان دیوانه در آغوشم بگیر
نویسنده
یاسمن سعیدی نیا
ژانر
عاشقانه، مافیایی، روانشناسی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
838 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان دیوانه در آغوشم بگیر' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان دیوانه در آغوشم بگیر نوشتهٔ یاسمن سعیدی نیا به صورت فایل PDF با کیفیت عالی، آماده برای مطالعه در اندروید، آیفون، کامپیوتر و تبلت. لینک مستقیم در انتهای پست قرار دارد.

در تیمارستان مخوف «آل‌جی»، سایه‌ای شوم بر طبقهٔ آخر سنگینی می‌کند؛ مردی که همگان او را به نام «کرکگور» می‌شناسند. پروندهٔ او تاریک‌تر از آن است که تصور شود؛ روایت‌ها می‌گویند در شبی که آسمان به خشم آمده بود، خون والدینش را بر زمین ریخت و از آن زمان، به هیولای زنجیربسته بدل شد. شب‌های این تیمارستان با جیغ‌های کرکگور گره خورده بود، اما هیچ‌کس جرئت نزدیک شدن به سلولش را نداشت. حتی دیوارهای اتاقش را برای مهار احتمالی نیروهای مهارناپذیرش با لایه‌های ضخیم آلومینیوم پوشانده و او را در غل و زنجیر حبس کرده بودند؛ تدابیری که نه برای درمان، بلکه برای محافظت از جهان در برابر او بود. پلیس نیز در برابر این پدیده، ناتوان و سردرگم باقی مانده بود. سرانجام «نارویین» وارد این بازی مرگبار شد. او نه به میل خود، که به حکم اجبار قدم در قتلگاه گذاشت تا کرکگور را به زانو درآورد. اما چیزی در آن دیدار رخ داد که همه چیز را تغییر داد. به محض ورود پزشک به حریم کرکگور، فریادهای دیوانه‌وار جای خود را به نجواهایی مرموز و آرام دادند؛ گویی تاریکی اتاق، میزبان را بلعید. از همان لحظه بود که صدای بلند تیمارستان خاموش شد و دورانی نو آغاز گشت؛ دورانی که برخی آن را نه درمان، بلکه طلوع امپراتوری تاریک کرکگور می‌دانند.

خلاصه رمان دیوانه در آغوشم بگیر

چند ثانیه خیره در چشمانش ماندم؛ همان نگاه سرد، همان بی‌حسی مطلق. انگار نه به چشمانم، که داشت از میان روحم عبور می‌کرد.

– خب... باشه. اگر تو حرف نمی‌زنی، من می‌زنم. از این به بعد شغل جدیدم می‌شود «پرچانگی پزشکی»؛ مشکلی داری؟ نه؟ عالیه!

هیچ تکانی نخورد. فقط برای لحظه‌ای، خیلی کوتاه، مردمک‌هایش تیره‌تر شد؛ انگار فهمید که دارم سعی می‌کنم لرزش زیر پوستم را پنهان کنم.

زیر لب ادامه دادم: – می‌دانی... آدم‌ها دو دسته‌اند: دسته‌ای آن‌قدر حرف می‌زنند که دهانشان خشک می‌شود... و دسته‌ای مثل تو که به زور نگاه، سکوت را تحمیل می‌کنند.

پایم را کمی صاف کردم و دوباره آن خط فرضی را با انگشت روی زمین کشیدم. – این خط، نشان من است. تا وقتی حرف نزنی، نمی‌گذارم این اتاق ساکت بماند.

با خودم کلنجار می‌رفتم که چه بگویم تا او را به واکنش وادارم؟ چیزی که نه او را برآشفته کند و نه در آن سرمای جان‌کاه، یخ رابطه را کاملاً منجمد نگه دارد.

– باشه... حالا که گوش نمی‌دهی، حداقل داستانی تعریف می‌کنم تا خجالت نکشم که دارم با دیوار حرف می‌زنم.

با نوک ناخن ضربه‌ای به صندلی زدم و ریتم ذهنم را پیدا کردم. – خب... از کجا شروع کنم؟ کودکی‌ام؟ دانشگاه؟ یا همان روزی که فهمیدم قرار است «دکتر» شوم؟

چند ثانیه سکوت کردم. نگاهش همچنان بی‌حرکت اما سنگین بود؛ جوری که حس می‌کردم دقیقاً معنای کلماتم را می‌فهمد.

– آها... یادم افتاد. یک‌بار در مدرسه اتفاقی افتاد که هرگز فراموش نکردم. پسری بود... ساکت، عجیب، دقیقاً مثل تو. هیچ‌وقت حرف نمی‌زد. تا اینکه یک روز...

اینجا مکث کردم؛ نه برای طولانی‌تر شدن قصه، بلکه برای اینکه حس کردم نفس آن مرد، خیلی آرام و خفیف تغییر کرد. چشمانم گشاد شد؛ یعنی داستان توجهش را جلب کرده بود؟ نفسم را آهسته بیرون دادم و ادامه دادم: – حالا خوب گوش کن... داستان از اینجا جذاب می‌شود.

اتاق سنگین‌تر شد و برای اولین بار حس کردم او دیگر فقط «نگاه» نمی‌کند؛ او داشت «گوش» می‌داد. وقتی قصه را تمام کردم، نفسم را حبس کردم. نمی‌دانم چرا، اما خودم هم وسط روایت، منقلب شده بودم؛ انگار داشتم چیزی بسیار قدیمی، واقعی و دردناک را بازگو می‌کردم.

در سکوت اتاق، صدای نفس‌های خودم سنگین‌تر به گوش می‌رسید. آرام سرم را بلند کردم. آن مرد زنجیرشده همچنان ساکت نشسته بود، اما نگاهش تغییر کرده بود. نه چندان واضح، اما چیزی در اعماق چشمانش تکان خورد؛ افسوس بود؟ عصبانیت؟ یا حسی از آشنایی با آن قصه؟

با تردید گفتم: – خب... این هم از داستان امروزم. «پری، شیطان، عشق ممنوع»... و یک پایان تلخ. زنده‌باد قصه‌های بچگی، مگر نه؟

هیچ نگفت، اما زنجیرهای دستش خیلی آرام تکانی خورد. قلبم لرزید.

– می‌دانی در تمام قصه‌ها یک چیز مشترک است؛ وقتی کسی زخمی می‌زند، خودش هم زخمی می‌شود. فقط دیرتر... فقط ساکت‌تر.

نفسم بند آمد. – تو... تا به حال کسی را زخمی کرده‌ای؟

برای اولین بار پلک زد؛ آرام و سنگین. طوری که تمام وجودم یخ کرد. زیر لب زمزمه کرد: – تو... فکر می‌کنی نکرده‌ام؟

صدایش بم بود و خش‌دار؛ نه شبیه به صدای یک انسان، که مثل زمزمهٔ سایه‌ها.

باکس دانلود

دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است

خرید تکی و دانلود 30,000 تومان
خرید اشتراک ویژه و دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!