رمان لونا
رمان «لونا» - اثر مریم چاهی
لونا داستان دختری به نام مهساست که در کودکی با مردی چند سال بزرگتر از خودش ازدواج کرده است. پس از سالها کتک خوردن و آزار دیدن، بالاخره شجاعتش را جمع میکند و طلاق میگیرد. کسی که باعث این شجاعت شده، یک هنرپیشه است که تصویری از زندگیاش سالها رویای مهسا بوده است. حالا بعد از طلاق، مهسا وارد زندگی این هنرپیشه میشود و میفهمد هر چه از زندگی این آدم دیده و فهمیده، فقط یک سراب بوده است.
خلاصه رمان «لونا»
اگر قرار است خودم را بکشم، قبلش دعوت عشقم را اجابت میکنم. اما چهجوری برم؟ جایی را بلد نیستم. مهسا برو... فقط برو... اگر این آخرش است، حتی اگر به تنها آرزویت نرسی، لااقل با رفتنت مثل یک احمق که شرافت هم دیگر ندارد نمیمیری... نکنه میخواهی وایستی تا تنها ارزش وجودت هم ازت بگیرند؟ دیگر هیچی نمیتواند جلوی من را بگیرد. از مرگ که بدتر نیست! هست؟! نیست، بهالله که نیست.
ساک کوچکی از لباس و هرچه دم دستش بود به اضافه لپتاپ عزیزش برداشت. دزدکی به اتاق زنعمو رفت و از داخل کشوی میز آرایش، مدارک شناسایی و گردنبند مادرش را که بعد از مرگ به عنوان تنها ارثیه برایش آوردند و هرگز به دست خودش نرسید، برداشت. نزدیک ساعت چهار صبح بود. در گرگ و میش هوا از در حیاط بیرون رفت. برای اینکه کسی متوجه نشود، در حیاط را باز گذاشت و به سمت خانه خانم مشفق دوید. چند بار زنگ را زد. با وحشت به چراغهای خانه خودشان نگاه میکرد و در دل دعا میخواند خانم مشفق بیدار شود. صدایش را که شنید نفس راحتی کشید.
زن گفت: «اومدم... کیه این وقت شب؟!... اومدم... کیه؟!»
مهسا پاسخ داد: «منم... مهسا... میشه باز کنید؟!»
زن وحشتزده در را باز کرد و به حالت خمیده سرش را از لای در بیرون آورد. چند لحظهای به مهسا و خانه همسایه نگاه کرد. کمی برای همکاری تردید داشت، اما دل مهربانش طاقت نیاورد. در را کامل باز کرد و کنار رفت و گفت: «بیا تو.» مهسا سریع وارد شد و همانجا پشت در ایستاد و گفت: «خانم مشفق کمکم میکنی؟» خوشحال شد. با اینکه هنوز دلخور بود، اما دستهایش را به آسمان بلند کرد و شکرگزاری کرد: «خدایا شکرت... خدایا شکرت... کمک کن این بچه را نجات بدهم... مهسا عزیزم فقط بگو تصمیم قطعی گرفتی... من نمیخواهم دوباره مثل دفعه قبل خودم را قاطی کنم و بعد ضایع شوم.» مهسا با آهنگ محکمی که در صدا و طرز ایستادنش بود، سرش را بالا گرفت و مستقیم به چشمهای مشتاق خانم مشفق خیره شد و گفت: «تصمیمم قطعیه... وقت ندارم... دستگاه پرینتر میخواهم!» مشفق از حرفش جا خورد. متفکرانه و کنجکاو نگاهی به سرتاپای مهسا انداخت و با دیدن ساک کوچکش پرسید: «پرینتر؟» مهسا مصمم سری به علامت تأیید تکان داد.
مشفق متفکرانه به سمت اتاق خوابش رفت و با دست اشاره کرد: «من اینجا همه چیز دارم.» حرکات مهسا را با چشمهایش تعقیب میکرد وقتی جلو آمد و پرسید: «اجازه میدید از سیستم شما استفاده کنم؟!» مشفق با علامت دست موافقتش را اعلام کرد. مهسا ساک را کنار صندلی جلوی میز تحریر کوچکی که کنار تخت خواب خانم مشفق بود گذاشت و سیستم را روشن کرد. ریتم ضربان بدن مهسا همراه با چرخیدن علامت انتظار برای اتصال به شبکه اینترنت از استرس بالا و بالاتر میرفت. دستهای یخزدهاش را به هم میمالید و گاهی نگاهی به آن بنده خدا که بالای سرش با لباس خواب ایستاده بود، میکرد. به محض اتصال به شبکه اینترنت، صفحهای که میخواست در سایت رسمی ماهور آریا باز کرد و وارد صندوق پستیاش شد. وارد پیام حاوی بلیطش شد و دکمه چاپ را کلیک کرد.
هنوز بلیط از دستگاه چاپگر کامل بیرون نیامده بود که پیام دیگری برایش آمد: «ماهور آریا صفحه شما را فالو کرد.» خدا میداند چقدر برای این لحظه صبر کرده بود. چقدر حسرت خورده بود که دیگران را میبیند اما او را نمیبیند. دوباره قلبش پر از عشق شد. این یک نشانه بود. هنوز طعم شیرین بلیط و توجه ماهور را در دل هضم نکرده بود که پیام دیگری هم ارسال شد: «کاربر گرامی لونای عزیز. بیصبرانه مشتاقیم شما را از نزدیک ببینیم. لطفاً سه ساعت قبل از اجرا در سالن حاضر باشید. بلیط شما حاوی شانس دیدن ماهور در پشت صحنه است. در تهران منتظرتان هستیم. امیدواریم از اجرا لذت ببرید. تیم برنامهریزی ماهور آریا» این معجزه بود. معجزهای که ارزش جنگیدن و حتی مردن هم داشت. خانم مشفق با تعجب به مونیتور نگاه میکرد و گفت: «مهسا فکر کردم میخواهی از خلیل طلاق بگیری، این دیگر چیه؟»
باکس دانلود
دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است
خرید تکی و دانلود 35,000 تومان



دیدگاه کاربران