رمان من بازنده نیستم
رمان من بازنده نیستم رمان من بازنده نیستم

رمان من بازنده نیستم

دانلود با لینک مستقیم 4 1
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان من بازنده نیستم
نویسنده
رویا رستمی (روها)
ژانر
عاشقانه، همخونه ای
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
1263 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان من بازنده نیستم' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان من بازنده نیستم اثر رویا رستمی (روها) به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

با فوت مازیار همسر شادان، و تنها شدنِ او، فردین هم بعد از چهار سال بصورت اتفاقی از سوئد بر می‌گردد در حالیکه هیچ کس به او خبر نداده، شادان سه سال است که مازیار را از دست داده و تنهاست، شادان به عنوان یک بیوه ثروتمند با خیل زیادی از خواستگاران روبرو شده که فردین هم وارد بازی می‌شود ...

خلاصه رمان من بازنده نیستم

صدای بلند خواندن آوازی توجه‌اش را جلب کرد گوش تیز کرد و با قدم های بلند به اتاق شادان نزدیک شد. در اتاقش بسته بود. بدون اینکه در بزند یا اطلاعی بدهد دستگیره را به آرامی فشرد. در را نیمه باز کرد و سرک کشید. شادان در حالی که روی صندلی ایستاده بود و صدای گوشیش را تا آخر بالا برده، مشغول کوبیدن میخ به دیوار بود. اما هر کاری می‌کرد موفق نمی‌شد. قدش کوتاه بود. تابلویی هم که انتخاب کرده بود بزرگ! دختره‌ی خنگ! همین کارها را می‌کرد که تجلی می‌گرفت. یک احمق به تمام معنا بود. در را تا

آخر باز کرد. و به عمده محکم بهم کو باندش شادان از ترس مردمک های چشمش گشاد شد. با هول و ولا، نزدیک بود پایش بلغزد. کف دستش را به دیوار کوباند و با اخم گفت: می‌تونستین در بزنین. -بیا پایین. تن صدایش خشن بود و گفت: خدا رحم کند. باز این مرد قاتی کرد. از صندلی پایین آمد. -کی گفت میخ بکوبی به دیوار. چقدر دلش می‌خواست فکش را خورد کند. باز دلیلی برای اذیت کردنش پیدا کرده بود. -میشه خواهش کنم منو راحت بذارین. با تحقیر نگاهش کرد. نمیدانست چرا ابدا نمی‌توانست از این دختر با آن پدر

کلاش خوشش بیاید. -برو عقب. خودش می‌دانست بهانه‌ هایش مسخره و دم دستی است. اما تمایل شدیدش به آزارو اذیت این دخترک دهاتی روی مخش بود. حالش از تیپی که می‌زد بهم می‌خورد. جوری رفتار می‌کرد انگار همه گرگ هستند و او بره! بیچاره بره کوچولو! آخرش هم در همین شب ها با این تن و بدن روی فرم و بلوری تکه پاره اش می‌کرد. انوقت حمید از گور بلند شود و بیاید حق دخترش را بگیرد. شادان کمی عقب کشید. خودش روی صندلی بالا رفت و میخ را کوباند. شادان از رفتارش متعجب بود ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!