رمان ناسور عشق
رمان ناسور عشق رمان ناسور عشق

رمان ناسور عشق

دانلود با لینک مستقیم 5 1
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان ناسور عشق
نویسنده
بهاره غفرانی
ژانر
عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
640 صفحه
دسته بندی
اگر نویسنده یا مالک 'رمان ناسور عشق' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان ناسور عشق اثر بهاره غفرانی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

غزل دختر یک مرد بازاری و سنتی و دانیال، پسری که پدرش درباری بوده و بعد از انقلاب از کشور فرار می‌کند، این دو عاشق هم می‌شوند، اما عشقی بی سرانجام، سال‌ها می‌گذرد و تیارا دختر دانیال، بی‌خبر از گذشته‌، دلباخته‌ی یوسف پسر غزل که از او دوری می‌کند می‌شود، تا این که ...

خلاصه رمان ناسور عشق

«غزل» بالای سرش نشسته و به خونی که از پایش می‌رفت خیره بودم. ترسیده بودم و نمی‌دانستم چه کار کنم. پیام صدایم زد: خوبی غزل حال تو که بدتر از اینه. سرم را به چپ و راست تکان داده و پلک زدم. -خوبم. برو اونور. پسری که با مهرو تصادف کرده بود او را در آغوشش بلند کرد و با حالت دو سمت ماشینش رفت. مهرو ناله می‌کرد و دل من آتش می‌ گرفت. کنار مهرو نشستم و سرش را روی پاهایم گذاشتم. پسر ماشین را روشن کرد و راه افتاد. -الان می‌ریم بیمارستان خوب میشی عزیزم... نترس خب؟ -غزل.. غزل پام.. پام درد میکنه. -خوب میشی مهرو یکم صبر کن الان می‌رسیم. از آینه

به پسر پشت فرمان خیره شدم دستپاچه شده بود و می‌ ترسید با تته پته گفت: خیلی خون ازش میره؟ -نمی‌دونم... ولی حالش خوب نیست. -الان.. الان می‌رسیم. به بیمارستان رسیدیم. پسر سریع رفت و برانکارد و چند پرستار آورد. مهرو را به اورژانس بردند پایش شکسته، پوستش خراش برداشته و خونریزی کرده بود. پسر نگران شده بود و هرچه دکتر می گفت را سریع گوش می‌کرد. معلوم بود اوضاع مالی‌اش خوب است که همانطور راحت خرج می‌کرد. دنبال تلفن عمومی گشتم و سکه انداختم و با خانه‌ی پدر مهرو تماس گرفتم و ماجرا را گفتم و آنها قرار شد به بیمارستان بیایند. بعد هم به

خانه‌ی خودمان زنگ زدم و داستان را تعریف کردم که از دیر کردنم نگران نشوند روی صندلی نشستم و پسر هم کنارم جای گرفت. سر به زیر گفت: اصلا نفهمیدم چی شد عذر می‌خوام بابت دوستتون. -تقصير ما هم بود همونطور پریدیم وسط خیابون. -امیدوارم طوریشون نشه چون بعدش من باید یک عالمه بدبختی بکشم. با تعجب نگاهش کردم: نگران نباشین... مهرو اونجوری نیست. -خدا کنه همینطور که می‌گین باشه وگرنه همین تصادف برای من تبدیل به یه پرونده قطور میشه نمی‌دانستم چه می‌گوید و از چه حرف می‌زند. نگاهی به من انداخت و نگرانی از چشمانش می‌بارید سرش را سمت من متمایل کرد ...

باکس دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!