رمان تا تلاقی خطوط موازی
رمان تا تلاقی خطوط موازی رمان تا تلاقی خطوط موازی

رمان تا تلاقی خطوط موازی

دانلود با لینک مستقیم 18 2
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان تا تلاقی خطوط موازی
نویسنده
زکیه اکبری
ژانر
هیجانی، عاشقانه، معمایی، پلیسی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
513 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان تا تلاقی خطوط موازی' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان تا تلاقی خطوط موازی اثر زکیه اکبری به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

بهار به دلایلی از پلیس فراری است… اما گاهی سرنوشت، آدم را دقیقاً روبه‌روی همان چیزی قرار می‌دهد که از آن گریخته است. اپیزود اول: هفت سال پیش، بهار مرتکب اشتباهی شد؛ اشتباهی که تنها یک لغزش نبود، یک سقوط بود. دو دوست صمیمی نوجوانی‌اش هم در آن نقش داشتند. خطایی که راه بازگشتی برایش نگذاشت، که آینده‌اش را پیش از آغاز، تمام کرد. از همان روز، رویاهای بهار رنگ باخت و زندگی‌اش به قبل و بعد از آن حادثه تقسیم شد. اپیزود دوم: بهار از گذشته برید؛ از دوستانش، از خاطره‌ها، از خودش. تلاش کرد همه‌چیز را فراموش کند و تا حدی هم موفق شد. برای خودش زندگی ساده‌ای ساخت، با روزهایی تکراری و بی‌حاشیه. وانمود کرد که یک دختر عادی است… دختری بدون راز، بدون تعقیب، بدون سایه‌ای از گذشته پشت سرش. اپیزود سوم: اما هیچ رازی برای همیشه در تاریکی نمی‌ماند. با ورود سرگرد سید امیر احسان حسینی به زندگی بهار، آرامش ساختگی‌اش فرو می‌ریزد. همه‌چیز به هم می‌ریزد… یا شاید، برای اولین بار، زندگی‌اش قرار است شکل واقعی خودش را پیدا کند.

خلاصه رمان تا تلاقی خطوط موازی

لبخند کمرنگی زدم و سر تکان دادم. بله شنیدم پشت خط میگفتین با بهار میخوام. آره! صدام می اومد؟! تکان دادم و دسته ی دیگری از موهایش را قیچی زدم. دوباره سرو صدایش را شنیدمر: جسارتاً چند سالتونه؟ همان طور که برای تقارن دو سوی موها تمرکز کرده بودم گفتم: بیست و چهار. سلامت باشين. من و مادرم دو سالی میشه مشتری آرایشگاه شما هستیم. خسته از بیهودگی مکالماتمان تنها سری به نشانه ی احترام تکان دادم. اکثر اوقات وقتای شما پُر بود یکی دوباری که من و مادرم زیردستتون بودیم خیلی راضی بودیم. تمام سعی ام را کردم کسالت و خستگی ام را بروز ندهم لطف دارین عزیزم. مجردین؟ از آینه نگاهش کردم و آرام سر تکان دادم چشم ها و لبش همزمان خندان شد. بازهم لبخند اجباری ای برای خوشامد مشتری زدم. ماشاءالله خودتون یک قلم آرایش هم ندارین، ولی مثل ماهين!

دیگر داشت غلو میکرد درست بود که به نسبت همکاران سالن ؛ آرایش آنچنانی ای نداشتم؛ اما خب نمی شد تأثیر این رنگ مو و ابرو وصورت گریم شده را در زیبائی یاد شده اش از من نادیده گرفت! عزیزین؛ اما این گریم و رنگ و لعاب چیه؟! ای بابا دیگه این چیه؟ اینم نباشه که زن، زن نمی شه! باز به لبخندی اکتفا کردم و او ادامه داد: بین همکارای سالن خانوم تاثیری؛ همیشه من و مادرم روی شما حساب دیگه ای میکنیم. ناباور و متعجب از آینه نگاهش کردم و لحظه ای دست از کار کشیدم. کی؟ من؟! خنده ی نرمی کرد و گفت: بله یه جور آرامش و متانت تو رفتارتونه سرتون به کار خودتونه. آرام تر گفت: نجابت دارین. دیدم اینجاهمکاراتون چقدر شیطونی میکنن فقط شمایی که ارومی و سرت به کار خودته خیلی حس خوبی بهمون میدی. لبخندم اینبار تلخ بود. تلخیاش به قدری حالم را به هم زد که با گفتن ببخشیدی برگشتم.

و از شکلات خوری روی میز یک شکلات برداشتم و او بی رحمانه ادامه داد. به یادم انداخت که اگر در سن بیست و چهار سالگی این قدر ساکت و محجوب به نظر میرسم دلیلی دارد. این آرامش و این جمع گریزی دلیلی دارد دلیل آرام بودن الان من، یک ناآرامی در هفت سال پیش بود. ناآرامی ای که با حماقت در سن هفده سالگی با دوستانم راه انداختیم. چرا بغض لعنتیام رهایم نمیکرد؟ چشمانم پر از اشک شده بود و حالا موهایش را درست نمیدیدم همین هم باعث شد دستی به چشمانم بکشم تا اشک هایم را در نطفه خفه کنم. اینبار با دلسوزی مجدد گفت: ای وای عزیزم؟! چی شد؟! سرم را بالا انداختم و نفس عمیقی کشیدم. از صبح سرپام یه لحظه سرم گیج رفت. الهی! منم پر حرفی کردم سرتونو بردم. تو رو خدا حلال کن! غمگین و با بغضی که تمام وجودم برای لال کردنش بسیج شده بودزمزمه کردم: نه بابا.

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!