رمان زاده ماه
رمان زاده ماه رمان زاده ماه

رمان زاده ماه

دانلود با لینک مستقیم 2 1
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان زاده ماه
نویسنده
شکیلا زنگنه
ژانر
عاشقانه، انتقامی، معمایی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
764 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان زاده ماه' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان زاده ماه اثر شکیلا زنگنه به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

مهزاد روشن برترین طراح سرویس جواهرات که با نقشه قبلی وارد شرکت بزرگ جاویدها می‌شود طبق راز‌های قدیمی که مادرش از گذشته‌ برای او گفته می‌خواهد از پسر این خاندان امیرجاوید انتقام بگیرد او را عاشق خودش کند و کم کم دنیای او را نابود کند تا اینکه ...

خلاصه رمان زاده ماه

مهر سکوت روی لب های خشک شده.اش نشست و نگاهی به عمه انداخت. ترسیدم. ترسیدم افكار لعنتیم همونی رو حدس زده باشه که لیلا نتونست به زبون بیاره. متعجب با ترس و لرز گفتم: چی می‌خوای بگی لیلا؟ نگاهم کرد. چشم‌هاش رو روی هم فشرد که قطره اشک کوچکش روی گونه‌ هاش سر خورد. پر درد بازشون کرد و با صدایی که می‌لرزید گفت: همایون همایون پدرت نیست مهزاد من. شک عجیبی به تن نحیفم وارد شد و بی اراده دست‌های یخ شدمو از لای دست هاش بیرون کشیدم. آب دهان نداشتمو به سختی قورت دادم جمله آخرش هزار بار تو مغز آشفتم تکرار و انعکاسش بند بند

وجودمو لرزوند و درست مثل یک استخوان ماهی تبدیل به بغض شد و تو گلوم گیر کرد. شوخی می‌کرد نه؟ این مریضی که مهمون سر زده زندگیش شده بود برای هردومون کافی نبود؟ بخدا که کافی حتی زیاد هم بود لااقل برای امروزم که جونمو به لب‌هام رسونده کافی بود. دیگه تحمل دردی به این بزرگی رو نداشتم! یعنی چه که همایون پدر قد بلند رشیدم که دست عجل حتى مهلت نداد روی ماهش رو بعد از دو روز دوری ببینم و ببوسم پدرم نبود؛ پدری که تمومه بچگی‌هام با خودش و در اون خلاصه میشد... تو نگاه مهربون و صدای زیباش که اگه یه شب برام قصه شازده کوچولو و روباه رو

نمی‌خوند خواب به چشم هام حروم میشد پدری که هرگز دست خالی از در خانه داخل نیومد. بغض لعنتی درست مثل شیشه‌ای ظریف تو زمین سفت و سخت گلوم شکست و اشک با تمام سرعتی که داشت توی چشمم جمع و روی گونه هام روانه شد. خنده زهرآگین و بی موقع ای روی لب‌هام نشست که از جنس درد بود. درد گیجی... درد نفهمی... دردی که نمی‌دونستم باید چه صفتی رو تنگش بچسبونم با صدایی که از اشک می‌لرزید گفتم: بگو که... داری شوخی می‌کنی. دست های سردم رو باز مهمان دست‌های داغش کرد و با لحن عجز مانند و ملتمسی گفت: دردت بخوره تو سرم بذار حرفام تموم بشه ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!