کتاب شب های تهران
دانلود کتاب شب های تهران نوشته نویسنده غزاله علیزاده pdf بدون سانسور
عنوان اثر: شب های تهران
پدید آورنده: غزاله علیزاده
زبان نگارش: فارسی
ژانر: رمان اجتماعی-تاریخی (با درونمایههای سیاسی و روانشناختی)
سال نخستین انتشار: شهریور 1404
شمارگان صفحات : 392
معرفی کتاب شب های تهران
شبهای تهران" به قلم "غزاله علیزاده"، داستانی است آشنا و لمس پذیر، که قصه ی دختری جذاب و فریبنده را در بستری از اتفاقات بیان می کند. دختری که از ابتدای ورود همه را شیفته ی خود می کند و شخصیت های مختلف داستان، از اصلی و فرعی، همه به نوعی به او عشق می ورزند. با این حال این دختر آنچنان درگیر گرفتاری های روحی و غربت درونی خود است که تنهایی و آدم گریزی، مانع از این می شود که به هیچ یک از این شخصیت ها علاقه ی خاص نشان دهد؛ او تنها باریکه ای از نور امید به قلبشان می تاباند و سپس در سایه ی خود گم می شود. از دیگر شخصیت های اصلی داستان "شبهای تهران"، بهزاد، پسر جوانی است که از فرانسه آمده و در یک مهمانی با آسیه آشنا می شود. علاوه بر قصه ی عشقی که در "شبهای تهران" جریان دارد، "غزاله علیزاده"، فضای روشنفکری و افکار جوانان دهه ی چهل و پنجاه شمسی را نیز در این داستان به خوبی به تصویر کشیده و نکته ی برجسته در فضاسازی قصه ی او، توجهی است که به مکان ها و هویت آنان مبذول داشته است.
خلاصه کتاب شب های تهران
نزدیک شش سال میان نوشهر و محود آباد بانویی آسوری مهمانسرایی را اداره می کرد. خوراک ماهی لذیذ و
مشهوری داشت. با بستنی های تمشک وحشی ، پسته و بادام و توت فرنگی که در اتاق دربسته ترکیب می کرد ، از
فوت و فن کار کسی با خبر نبود و با خامه های مخروطی محصول شیر گاوهای هولشتاین که در سراسر باغ ازادانه
می چرخیدند آنها را زینت می داد.
بنای مهمانخانه یا نمای سفید و شیروانی سفال اخرایی که سایه روشنی چون فلس ماهی دشت پشت ردیف درختان
اشن و زبان گنجشک ، در انتهای جاده ی پرپیچی دور از نظر می ماند. حوالی غروب سواری های بزرگ و تیره رنگ
می آمدند ودر صحن شن پوش توقفگاه . مهمانان جدی را که غالبا پیشخدمتی برای حمل و نقل باز و ذکر کوچک
فرار همراهشان بود پیاده میکردند.
سراسر شب پیش می بارید و آفتابی شده بود. از صبح ، نسیم گرمی که از روی امواج دریا برمی خاست پرشکوفه ها
را بر سر و دوش مسافران که در باغ قدم می زدند افشان می کد و در زمین رگی می تپید که دسته دسته علفها ،
بنفشه های وحشی گلها را بیرون می داد. مردی جوان و بانویی سالخورده بر نیمکتی کنار چمنزار و زیر سایه ی
درخت نارنج نشسته بودند بانوی سالخورده پتوی نازکی را با خانه های دودی و زرد بر زانوان الغر گسترده بود و
دسته ی چتری بسته را با انگشتانی بلند و استخوانی چون پنجه ی پرندگان و مزین به انگشترهای یاقوت و الماس
محکم فشار می داد و از پشت عینکی با دوره های مطال گردش کنندگان را زیر نظر گرفته بود. هم صحبت او که گاه
در جوانب جمله های پیرزن سری تکان می داد پسری جوان با چهره ای گیرا و بیش و کم افسرده بود. بیست ساله
می نمود وبا شگفتی ای کودک وار به دسته های مردم وچشم انداز روشن نگاه می کرد و از خانم مطالبی نامرتبط می
پرسید. بانو پس از مکثی کوتاه به روشنی پاسخ می داد ،و چهره پسر جوان بیانگر رضایت او بود...با اشتیاق پرسید :»
مثل اینکه دخترها از گذشته مستقل ترند؟«
خانم نجم دستی به موهای دودی اطراف گوش کشید و افتاب از نگین پر قیراط سوزنهایی نورانی ساخت:
»تا منظورت از استقاللی چی باشد. من که آنها را سرگشته تر می بینم زمان ما تمام هم و غم دختران گشتن پی شوهر
نبود ، دست کم گاهی گلدوزی هم می کردیم ، کتابی می خواندیم و بی دلهره می نشستیم تا ادم مناسبی پیدا شود.«
پسر جوان دست ها را پشت نیمکت اویخت:
»حاال چی می کنند؟«
»از صبح تا شب می دوند ، فکر می کنند برای زندگی فرصت کم است.«
قبل از پایان جمله مصداق آن را تقدیر فرستاد. دختری جوان یا قدی خدنگ ، درشت اندام و میان باریک که آب و
رنگ خوشی داشت. با توپی زیر بازو و دوان گذشت و روی چمن ها باال و پایین رفت. پیراهنی سبک و زرد با هاله ی
ابری پوشیده بود و از دور شبیه یک گل کوهی بود.
پسر جوانی دنبالش می کرد او می گریخت و توپ را باال می انداخت.
خانم نجم با لبخندی روشن که چین های صورتش را از هم گشود گفت:
»حاال دیدی؟«
پسر جوان خندید و دست ها را به هم مالید:
»مثل همیشه شما حق دارید.«
به صحنه ی شاد و خوش چندی نگاه کردند . تا نوجوان توپ را از دست دختر که به حکم پاره ای تشبیهات
خواهرش می نمود. گرفت و ناپدید شد. دختر که قوزک پا را آهسته می مالید با چهره ای گرفته از کنارشان گذشت.
پسر جوان ، بهزاد موتمن فرصتی برای دیدن اندام و چهره ی او پیدا کرد. موهای در هم انبوه که شانه ها و پشت را
یکسره می پوشاند بازتاب تیره سرخی داشت. پسر اندیشید » میان ده ها زن صاحب این موها را می توان شناخت.«
ابروهایی کمانی ، پلکی بلند و پف دار ، پیشانی صاف و لبان روشنی داشت. از مچ که فارغ شد قد راست کرد و رشته
ای موها را دور انگشت پیچید به رغم ظاهری بالنده و شکوفان چون کودکی لجوج پریشان بود.
خانم نجم چتر را تکیه به نیمکت داد:
» او یک نمونه از انها ست ، سطحی ولی جذاب.«
پسر جوان که پشت او را در حال دور شدن می دید لبخندی زد:
»جدا که جذاب است، اما چطور انها را می شود شناخت؟ امکان حرف زدن هست؟ وحشت نمی کنند؟«
»قاعدتا آنها از کسی نمی ترسند! با دیو قصه های هزار و یک شبی هم انقدر طبیعی حرف می زنند که با دربان مهمان
سرا!«
جوان به قهقهه خندید:
» قصد شما حتما ترساندن نیست . چون بااین حکم تشویقم کردید.«
»کاری به قصد من نداشته باش.«
به چهره ی جوان او با رنگ سبزه ی مهتابی،موهای تیره و پرپشتی که تا پشت یقه می رسید چانه یی بی شکل ،
دهانی خوش نقش ، زیر سبیل نازک و براق نگاه کرد و ابروها را باال برد:
»ولی مگر تو دیو هزار و یک شبی؟«
جوان دوباره خندید:
»از ظاهرم پیدا نیست؟«
بانوی پیر اهی کشید:
»فکر می کنم پیداست.«
به باغچه های گل زنبق خیره شد:
»برای مهمانی چه فکری داری؟«
بهزاد به سردی گفت:
«فکر نکرده ام ؛ کی ها هستند؟«
»آدم های مختلف. یک باغ وحش کامل.«
»به ما چه کار دارند؟«
مادربزرگ تبسم کرد:
»ما جزوشان هستیم.«
»از باغ وحش هیچ وقت خوشم نیامد ، ولی به خاطر شما برویم.«



دیدگاه کاربران