رمان آقا شاه
رمان آقا شاه رمان آقا شاه

رمان آقا شاه

دانلود با لینک مستقیم 31 7
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان آقا شاه
نویسنده
آزاده امانی
ژانر
عاشقانه، معمایی، هیجانی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
2795 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان آقا شاه' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان آقا شاه اثر آزاده امانی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم + خرید رمان

داستان درباره‌ی دختری‌ ست به نام پرند؛ دختری که شبیه هیچ‌ کدام از دخترهای هم‌ سن‌ و سالش نیست. وقتی خیلی‌ها در دنیای ظاهر سازی‌ها و خیال‌ های پوشالی غرق‌ اند، او با نگاه‌ های تیز و سرکش و اخلاقی تند و بی‌ پرده، دیوار بلندی میان خودش و دیگران کشیده است؛ دیوارى که بیشتر از آن‌ که برای دور نگه داشتن آدم‌ ها باشد، برای پنهان کردن زخم‌های خودش ساخته شده. یک شب، همه‌چیز با یک اتفاق تغییر می‌کند؛ نشستن پای میز قماری که قرار نبود سهم او باشد. رو‌ به‌ رویش مردی می‌نشیند که همه او را «شاه» صدا می‌زنند؛ مردی مرموز و خطرناک که پرند قرار بوده همان شب برای دزدی به خانه‌اش برود. اما بازی آن‌ طور که پرند فکر می‌کند پیش نمی‌رود. باختی که ساده به نظر می‌رسد، با شرطی عجیب و غیرمنتظره از سوی شاه گره می‌خورد، شرطی که نه فقط سرنوشت آن شب، که مسیر تمام زندگی پرند را زیر و رو می‌کند…

خلاصه رمان آقا شاه

باید بیشتر حواسم و جمع کنم! نگاهی به خودم تو آینه ماشین انداختم با دیدن نگین‌هایی که روی رد زخم‌های تصادف روی صورتم زده بودم سردردم بیشتر شد و یه قرص از کیفم در آوردم و بدون آب خوردم مطمئنم تا قرص نخورم باید تا شب دردش و تحمل کنم و هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شه دوباره روشن کردم‌ و سرعتم و تا جای ممکن زیاد کردم و با رسیدنم ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم رفتم از پشت وانت به زور گوسفند و کشیدم پایین و بردم سمت کشتارگاه هاشم با دیدنم اومد سمتم – این‌جا چی‌کار می‌کنی پرند؟ این گوسفند چیه دستت؟ – می‌خوام برام ذبحش کنی! – شغلت رو عوض کردی؟ تو به این چیزها کاری نداشته باش! انجامش می‌دی یا نه؟ – چرا انجامش ندم؟ من کارم رو می‌کنم و پولم و می‌گیرم! – خوبه! گوسفند و دادم دستش و ادامه دادم: تا میرم برمی‌گردم راست و ریستش کن! – باشه!
رفتم سوار وانت شدم و حرکت کردم سمت میدون بار و چند تا گونی پیاز خریدم و گذاشتم پشت وانت و اومدم یه چرخی تو بازار بزنم برای خونه خرید کنم؛ ولی انقدر شلوع بود حتی نمی‌تونستم درست و حسابی قدم بردارم و کلافه خواستم به زور مردم کنار بزنم رد شم یه پسره افتاد جلوم انقدر بزرگ و غول پیکر بود حتی نمی‌تونستم جلوم و ببینم و هر کاری می‌کردم از کنارش رد شم باز میومد جلو آخرم به اجبار ایستادم یه گوشه تا یکم خلوت‌ شد دوباره راه بیفتم – بگیرینش! دزد و بگیرینش! با صدای فریادی و همهمه‌ای بین مردم نگاهم سمتشون جلب شد دیدم یه پسره داره به سرعت میاد سمتم فوراً خودم و کشیدم کنار و از کنارم رد شد. متوجه شدم طرف همون دزد بوده و یه مرده داره دنبالش می‌دوه و دستش و دراز کرد بگیرتش
نمی‌دونم چی شد بدون هیچ فکر و اراده‌ای پام و دراز کردم و برای مرده زیر پایی گرفتم و مرده با داد پخش زمین شد
پسره در حالی که می‌دوید برگشت طرفم و با تعجب و دقت نگاهش و چرخوند تو صورتم و لبخندی گوشه‌ی لبش نشست و چشمکی حوالم کرد و با سرعت جت دور شد اصلاً نمی‌دونم چرا این کار و کردم! شاید ته نگاهش وقتی از کنارم رد می‌شد باعث شد دلم براش بسوزه و نجاتش بدم! ولی به قیافه‌اش هم نمیومد دزد باشه! زیادی خوشتیب و لباس‌هاش شیک و پیک بود! اومدم تا همه حواسشون پرته هر چه زودتر از اون منطقه دور شم تا کسی به خاطر فراری دادن پسره خرم و نگرفته چشمم به همون مرد غول پیکری که جلوم بود افتاد یه کلاه کپ روی سرش بود و عینک آفتابی بزرگی روی چشم‌هاش بود چهره‌‌اش زیاد مشخص نبود؛ اما معلوم بود نگاهش به منه یه جوری نگاهم می‌کرد انگار متوجه کارم شده و فکر می‌کنه منم با دزده همدستم! این و حتی از پشت عینکم می‌تونستم بفهمم!

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!