دانلود رمان آقا شاه اثر آزاده امانی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم + خرید رمان
باید بیشتر حواسم و جمع کنم! نگاهی به خودم تو آینه ماشین انداختم با دیدن نگینهایی که روی رد زخمهای تصادف روی صورتم زده بودم سردردم بیشتر شد و یه قرص از کیفم در آوردم و بدون آب خوردم مطمئنم تا قرص نخورم باید تا شب دردش و تحمل کنم و هر لحظه بیشتر و بیشتر میشه دوباره روشن کردم و سرعتم و تا جای ممکن زیاد کردم و با رسیدنم ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم رفتم از پشت وانت به زور گوسفند و کشیدم پایین و بردم سمت کشتارگاه هاشم با دیدنم اومد سمتم – اینجا چیکار میکنی پرند؟ این گوسفند چیه دستت؟ – میخوام برام ذبحش کنی! – شغلت رو عوض کردی؟ تو به این چیزها کاری نداشته باش! انجامش میدی یا نه؟ – چرا انجامش ندم؟ من کارم رو میکنم و پولم و میگیرم! – خوبه! گوسفند و دادم دستش و ادامه دادم: تا میرم برمیگردم راست و ریستش کن! – باشه!
رفتم سوار وانت شدم و حرکت کردم سمت میدون بار و چند تا گونی پیاز خریدم و گذاشتم پشت وانت و اومدم یه چرخی تو بازار بزنم برای خونه خرید کنم؛ ولی انقدر شلوع بود حتی نمیتونستم درست و حسابی قدم بردارم و کلافه خواستم به زور مردم کنار بزنم رد شم یه پسره افتاد جلوم انقدر بزرگ و غول پیکر بود حتی نمیتونستم جلوم و ببینم و هر کاری میکردم از کنارش رد شم باز میومد جلو آخرم به اجبار ایستادم یه گوشه تا یکم خلوت شد دوباره راه بیفتم – بگیرینش! دزد و بگیرینش! با صدای فریادی و همهمهای بین مردم نگاهم سمتشون جلب شد دیدم یه پسره داره به سرعت میاد سمتم فوراً خودم و کشیدم کنار و از کنارم رد شد. متوجه شدم طرف همون دزد بوده و یه مرده داره دنبالش میدوه و دستش و دراز کرد بگیرتش
نمیدونم چی شد بدون هیچ فکر و ارادهای پام و دراز کردم و برای مرده زیر پایی گرفتم و مرده با داد پخش زمین شد
پسره در حالی که میدوید برگشت طرفم و با تعجب و دقت نگاهش و چرخوند تو صورتم و لبخندی گوشهی لبش نشست و چشمکی حوالم کرد و با سرعت جت دور شد اصلاً نمیدونم چرا این کار و کردم! شاید ته نگاهش وقتی از کنارم رد میشد باعث شد دلم براش بسوزه و نجاتش بدم! ولی به قیافهاش هم نمیومد دزد باشه! زیادی خوشتیب و لباسهاش شیک و پیک بود! اومدم تا همه حواسشون پرته هر چه زودتر از اون منطقه دور شم تا کسی به خاطر فراری دادن پسره خرم و نگرفته چشمم به همون مرد غول پیکری که جلوم بود افتاد یه کلاه کپ روی سرش بود و عینک آفتابی بزرگی روی چشمهاش بود چهرهاش زیاد مشخص نبود؛ اما معلوم بود نگاهش به منه یه جوری نگاهم میکرد انگار متوجه کارم شده و فکر میکنه منم با دزده همدستم! این و حتی از پشت عینکم میتونستم بفهمم!
دیدگاه کاربران