رمان باران بعد از جنایت
دانلود رمان باران بعد از جنایت نوشتهٔ نمیلا به صورت فایل PDF با کیفیت عالی، آماده برای مطالعه در اندروید، آیفون، کامپیوتر و تبلت. لینک مستقیم و رایگان در انتهای پست قرار دارد.
پریا، پس از رهایی از بند اسارت، خود را در آستانهٔ فاجعهای جدید مییابد. مرگ تکاندهندهٔ خواهرش، پرنیا، که در آستانهٔ مادر شدن بود، خانواده را در بهت و اندوه فرو برده و انگشت اتهام را به سوی آرمان، همسر پرنیا و دشمن دیرینهٔ پریا، نشانه رفته است. اما پریا، که با فریب ظواهر بیگانه است، به نقشهای شوم سوءظن دارد. ستایش، دوست صمیمیاش، با وجود نفرت از آرمان، او را قاتل نمیداند. در این میان، آرش، مردی مرموز با گذشتهای غمناک، وارد زندگی پریا میشود و به او در کشف حقیقت این معمای پرخطر یاری میرساند. با این حال، رابطهٔ پریا و آرش بر پایهٔ تردید و بیاعتمادی بنا شده و هر لحظه در معرض فروپاشی است. با هر قدمی که پریا در راه کشف حقیقت برمیدارد، مرزهای اخلاق و واقعیت در هم میشکند و آشکار میشود که در این نمایشنامهٔ تلخ، نقشها از پیش تعیین شده بودند و این قتل، تنها پردهای برای افشای رازی تاریکتر بوده است...
خلاصه رمان باران بعد از جنایت
من پریا هستم. دختری که سالها از عمرش را در سکوت و تاریکی گم شد. حالا بیست و شش ساله شدهام. مردی که حتی اسمش را هم نمیدانستم، مرا دزدید. مردی که هیچوقت نفهمیدم دقیقاً چرا این کار را کرد. کسی که حتی اسمش را هم نشنیده بودم. گاهی با خودم فکر میکردم شاید اشتباهی شده باشد. بعضی شبها میترسیدم که نکند همهچیز از اول برنامهریزی شده بود. هرچه بود، هیچکدامش به من مربوط نبود. پس چرا من باید تاوانش را میدادم؟ تمام آن سالها، سعی کردم آرام باشم. با او درست رفتار کنم؛ نه از روی علاقه، بلکه از روی ضرورت. میخواستم زنده بمانم. میخواستم روزی بتوانم شکایت کنم، عدالت را اجرا کنم و مطمئن شوم هیچ دختر دیگری گرفتار این مرد نمیشود. برای همین بود که تمام دانشی را که از کتابهای روانشناسی یاد گرفته بودم، روی خودم و روی او اجرا میکردم. تا عصبانیاش نکنم. تا کنترلم را از دست ندهم. تا راهی برای فرار پیدا کنم. روانشناس نبودم، ولی علاقهٔ شدیدی به شناخت انسانها داشتم.
تلخترین بخش ماجرا اما این بود: آرش مرا درست قبل از مراسم ازدواجم با مرد رؤیاهایم دزدیده بود. شب قبل از اینکه زندگی تازهام شروع شود... همهچیز تمام شد. نگران خواهرم بودم. نگران خانوادهام. هیچ خبری از بیرون نداشتم و این بدترین شکنجه بود. آرام به او نزدیک شدم و با صدایی که بیشتر التماس بود تا سؤال، گفتم: «میشه... حداقل خبری از خانوادهام بیاری؟ خوبن؟»
آرش مکث کرد. نگاهش روی صورتم ثابت ماند؛ نگاهی که پر از سردی بود، اما هیچوقت آلوده نبود. شاید باید میترسیدم. شاید باید از اینکه مردی غریبه در یک خانهٔ بسته مرا نگهداشته، وحشت میکردم. اما عجیب بود... با همهٔ عوضی بودنش، اینیکی لکه هیچوقت به او نمیچسبید. نه نگاه بدی، نه لمس ناخواستهای، نه حتی جملهای که بوی بد بدهد. فقط یک بار گفته بود «ازدواج کردم». اما هیچوقت اسم همسرش را نگفت. چرا؟ این خودش یک معمای دیگر بود.
نمیتوانم بگویم زندگیام کنار او بد بود؛ درست است، دزدیده شده بودم... اما غذا داشتم، جای خواب راحت داشتم، و عجیبتر از همه، انگار امنیت داشتم. البته امنیتی که با چند نگهبان درشتهیکل کنترل میشد تا مبادا فرار کنم. این رفتارها برایم عجیب بود... خیلی عجیب. یک روز، وقتی داشت از اتاق بیرون میرفت، به نگهبانها نگاه کرد و با صدایی تهدیدآمیز گفت: «اگه یه خراش روی تن دختر ببینم، تیکهتیکهتون میکنم. مثل ناموستون ازش مراقبت میکنین. فهمیدین؟»
شاید همین بود که باعث شده بود از او بترسم... اما در عمق قلبم، ترسی بزرگتر میلرزید: ترس از اینکه یک روز، به دلایلی که نمیدانم، مرا بکشد.
روزها پشت میلهها کشیده میشد و سنگینی هر لحظه بیشتر روی شانههایش حس میشد. تازه در شغلش جا افتاده بود و خیاط مطرحی شده بود. لیان هنوز بیگناهیاش را ثابت نکرده بود و این بیخبری از پریا مثل خنجری در قلبش فرو میرفت.
قاضی با صدای محکم و جدی گفت: «تا زمانی که مدارک کافی ارائه نشود، بازداشت موقت ادامه دارد. پرونده پیچیده است و ما نمیتوانیم ریسک کنیم.»
لیان در سکوت نشست. میدانست که زندگیاش به این راحتیها برنمیگردد.
باکس دانلود
دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است
خرید تکی و دانلود 47,000 تومان



دیدگاه کاربران