رمان سال بد
دانلود رمان سال بد نوشتهٔ صدف.ز به صورت فایل PDF با کیفیت عالی، آماده برای مطالعه در اندروید، آیفون، کامپیوتر و تبلت. لینک مستقیم و رایگان در انتهای پست قرار دارد.
سال بد روایت زندگی خانوادهٔ سلطانی است؛ جایی که آیدا و شهاب، دخترعمو و پسرعمو و عشق همیشگی دوران کودکی، حالا درست در آستانهٔ ازدواج قرار دارند. اما یک اشتباه بزرگ از سوی شهاب همهچیز را درهم میریزد. آیدا، سرگردان و بیقرار، تلاش میکند او را از این بحران نجات دهد و گذشتهٔ مشترکشان را حفظ کند. در همین میان، ورود ناگهانی مردی دیگر به زندگیشان، همهچیز را پیچیدهتر میکند: عماد شاهید…
خلاصه رمان سال بد
درد ماهانه پاهایم را به زقزق انداخته و وضعیتم را اسفناک کرده بود ... ولی تحمل نداشتم دست از دویدن بکشم و وقت را تلف کنم. بالاخره به نبش خیابان رسیدم ... و بعد صدای مجتبی پشت سرم: «آیدا خانم! آیدا!» به سرعت برگشتم به سمت او ... کنار دیوار، پشت درختهای کاج خاکخورده ایستاده بود. سپس به طرف من آمد ... پاهایم روی آسفالت کف خیابان میخکوب شد ... چیزی در نگاه مجتبی بود که تمام بدنم را سرد و بیحس میکرد. مجتبی ... آمد و درست در دو قدمیام ایستاد. «خیلی ساعته منتظرتم ... میترسیدم حالا حالاها نبینمت! شماره موبایلت هم نداشتم ... چی شده؟ شهاب کجاست؟ حالش خوبه؟!» صدای نفسهایش را شنیدم که کند و غلیظ شد ... انگار میخواست به گریه بیفتد. «راستش ... نه آیدا! شهاب ... میدونی؟ شهاب یه کاری کرده که ...» یک لحظه سکوت ... نفسی عمیق کشید و باز اضافه کرد: «شهاب خودشو توی دردسر بدی انداخته!»
چه ساعتی از روز بود؟ ... نمیدانست! چند وقت از آنجا ماندنش میگذشت؟ ...
حتی نمیتوانست حدس بزند! برای او به اندازهٔ چند سال گذشته بود. انگار چند سال بود که بدن له و لوردهاش را گوشهٔ آن اتاق نمگرفته و حال جمع کرده بود ... و نور زرد و کثیفی که یکسره از لامپ سقف میتابید، داشت مغزش را میجوید! ای کاش آن چراغ را خاموش میکردند ... برای مدتی! حتی برای دقیقهای ... به تاریکی نیاز داشت ... صدای گفتگویی از بیرون اتاق میآمد و قطع نمیشد ... این سر و صداها حتی به او اجازه نمیداد فکر کند ... به جز آن ... گرسنگی بود ... درد بود ... سرما بود! ولی هیچ چیزی بدتر از آن نور مداوم و کثیف که توی چشمهایش خراش میانداخت، نبود. تمام جانش را میگرفت ... تمام نیرویش را! شیرهٔ وجودش را میمکید! پلکهای به خوننشستهاش را روی هم فشرد و تلاش کرد کمی فکر کند ... دقیقاً چه اتفاقی رخ داد؟ چطور آن بلا بر سرش نازل شد؟ داشت بار چوب را به سلامت به جانب جنوب میراند. همهچیز خوب بود ... یک لحظهٔ کوتاه کنار جاده توقف کرد، چون ... فکر کرد! فکر کرد ...! ولی یادش نمیآمد چرا کنار جاده ایستاد.
انگار ضربههایی که به سرش خورده بود، حافظهاش را هم مختل کرده بود! از پشت فرمان پیاده شد ... که کسی زد توی سرش ... وقتی به هوش آمد ... همهچیز از دست رفته بود! صدای باز شدن در اتاق در گوشش پیچید ... چشم باز کرد ... مجتبی را دید! «چطوری رفیق؟» لبخند غمگینی زد ... صورتش حالتی عزادار داشت. انگار با تمام وجود غمگین بود. در دستش یک سینی گرد داشت ... جلو آمد و سینی را روی زمین، پیش پای شهاب گذاشت. یک لیوان آب ... یک نان لواش بیات شده ... دو سیبزمینی که انگار درون آتش کباب شده بود ... تمام محتویات سینی بود. «یه چیزی بخور جون بگیری!» شهاب تنها سؤال مهم زندگیاش را از او پرسید: «روزه یا شب؟!» مجتبی با تأخیر پاسخش را داد: «حول و حوش یازده شبه!» «شبه؟! پس چرا این چراغ کثافت رو خاموش نمیکنن؟!» صدایش بیاختیار بالا رفت. با پنجهٔ کفشش سینی را پس زد. صدای خشخش ساییدن سینی کف زمین، صدای ناهنجاری ایجاد کرد ... و سپس برای مدتی سکوت شد. آن وقت مجتبی دمی گرفت و کنار شهاب روی زمین نشست.
باکس دانلود
دسترسی به دانلود با خرید تکی یا خرید اشتراک ویژه امکان پذیر است
خرید تکی و دانلود 42,000 تومان



1 دیدگاه
خیلییییی قشنگههههه😍👌👌