کتاب دریا روندگان جزیره آبی
دانلود کتاب دریا روندگان جزیره آبی نوشته نویسنده عباس معروفی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: دریا روندگان جزیره آبی
پدید آورنده: عباس معروفی
زبان نگارش: فارسی
سال نخستین انتشار: مرداد 1404
شمارگان صفحات : 361
معرفی کتاب دریا روندگان جزیره آبی
کتاب «دریا روندگان جزیره آبی تر» نوشته عباس معروفی، نویسنده، نمایشنامه نویس، ناشر و روزنامه نگار معاصر است. معروفی با نوشتن رمان «سمفونی مردگان» تبدیل به یکی از مشهورترین نویسندگان ایرانی شده و تاکنون آثار مختلفی از او نیز منتشرشده است. این کتاب مجموعه داستان های کوتاه معروفی است که شامل چهار داستان کوتاه به نامه ای «عطریاس»، «آخرین نسل برتر»، «برش های کوچک» و «چند داستان دیگر» است. اکثر داستان های این مجموعه در فضای روزهای بعد از جنگ تحمیلی نوشته شده و تاثیرات جنگ را در شخصیت ها می توان جست وجو کرد.
خلاصه کتاب دریا روندگان جزیره آبی
چقدر آرامش خانه را دوست دارد. کاش صدای سگ گاراژ به مغز آدم هجوم نمیآورد. حتماً روی دو پا بلند میشود و در سفیدی برف به چیزی چشم میدوزد و آن وقت پارس میکند. کاش محسن هم میتوانست یک قراضهای بگیرد که گاهوبیگاه بزنند بیرون. علتش این است که نمیتوانند پولشان را جمع کنند؛ همهاش خرت و پرت میخرند و آخرش هم هیچ چیز ندارند. تقصیر کسی نیست؛ روزگار نکبتی شده. آنقدر که آدم دلش میخواهد مدام به خاطرههایش چنگ بیندازد و آنجاها دنبال چیزی بگردد: یاد بچگیها و سایه بعدازظهر و توتهای کال روی آجر فرش و صدای نامفهوم دورهگردها... انگار خواب بوده و حسرتش حالا به بزرگی یک حشره چسبنده روی سینه آدم میماند. یاد پنجرهای که باد مدام بازش میکرد، یاد اسکناسهای کوچک، یاد پدربزرگی که معلوم نشد کی مرد...
به راهرو که رسید، چادر را به گوشهای پرت کرد. بسته پوشک را همانجا گذاشت که وقتی محسن آمد ببیندش. بچه را روی تخت خواباند، پوشکش را عوض کرد، دستهایش را شست و به شام سر کشید. سماور را به برق زد و دیگر چه کار داشت؟ خودش. جلو آینه نشست و با دقت به صورتش خیره شد. دستی به گونهها و چشمها برد؛ کمرنگ و ملایم، با سایهای سبزرنگ، همانطور که محسن میپسندد. تا محسن بیاید، میتواند بنشیند و خودش را نگاه کند. فندک را هم سر شام بهش میدهد، میگذارد کنار جاسیگاری. یک چای داغ هم برایش میریزد که سر حرف را خودش باز کند و مثلاً بگوید: «شبانهها خیلی خستهام میکنن، در سوسخت میفهمن.» یک لبخند کافی است.
سرش منگ بود؛ شاید از خستگی باشد یا صدای موتور ماشین که هی توی کله آدم میچرخد. چقدر شلوغ و سرد بود. چرخ ماشینها روی نرمه برف آبکی صدای چسبناکی داشت و آدمها به شکل ارواح در روشنایی چراغها میلغزیدند. اگر یقه پالتو را بالا بدهند، کلاه شاپو سرشان بگذارند، دست در جیب با دهان باز و آن اضطرابی که در چهرهی همهشان موج میزند، میشوند شبیه همین تابلو بالای آینه؛ قشنگ است. آن تابلو گردبادش هم قشنگ است؛ زنی دارد در آن گردباد سرخ جیغ میکشد. آدم خیال میکند خودش است که دارد سبک میشود. محسن سلیقهاش محشر است. وقت بیکاری میرود خیابان منوچهری یا جلوی دانشگاه، شاید یک نقاشی خوب پیدا کند و بیاید به این در و دیوارها بکوبد. اما به جاش کتاب میگیرد. حیف که حوصله ندارد زیاد بخواند؛ گاه اگر ورقی بزند، خسته و مرده یک گوشه مینشیند و هی چای و سیگار.
گفتم: «آزمایشگاه چای و توتون راه انداختهای؟»
با صدای خفهای گفت: «چه کنم؟»
گفتم: «پاشو بریم بیرون قدم بزنیم.»
گفت: «حوصله ندارم.»
گفتم: «پس یه فکری بکن. اینجور نمون. اصلاً دوست ندارم اینجور ببینمت.»
گفتم: «میخوای پاهات رو با آب گرم ماساژ بدم؟»
خیال میکند زحمتی دارد. یک لگن آب گرم میآورم، پاهاش را در آن میگذارم و همانطور که انگشتهایش را یکییکی در دستهایم میگیرم، بهش نگاه میکنم. چشمهایش را از من میدزدد و به سیگار پک میزند. بعد رفتهرفته حس میکنم دارد جان میگیرد.
آن وقت حوله آوردم، پاهاش را خشک کردم. گفت: «لیلی، اگه من تو رو نداشتم؟»
گفتم: «این مال تو.» و آدامسم را با نوک زبان چسباندم به لب بالایی که بردارد و بچسباند به پیشانیام، اما به دهن گذاشت و شروع کرد به جویدن. سرحال به نظر میآمد. بعد پاشد و روی پنجههاش نرمش کرد، لباسهاش را پوشید و گفت: «راه بیفت، یک طرفی بریم.»
گفتم: «کجا؟» ...



دیدگاه کاربران