رمان حس مات
رمان حس مات رمان حس مات

رمان حس مات

دانلود با لینک مستقیم 4 3
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان حس مات
نویسنده
دل آرا دشت بهشت
ژانر
عاشقانه، طنز، کلکلی
ملیت
ایرانی
ویراستار
سایت رمان بوک
تعداد صفحه
658 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان حس مات' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان حس مات اثر دل آرا دشت بهشت به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

اتفاق ها افتاده بود، آتیش ها سوزونده شده بود و همه چیز ظاهرا خاکستر شده بود، تا این که دبیر فیزیک با تجربه شهر، ماه دوم سال تحصیلی فوت کرد و کلاس هایش بین دبیرهای دیگر تقسیم شد، دبیرهای با سابقه تر کلاس های مهم تر مثل پیش دانشگاهی و سال سوم را برداشتند و کلاس های اول و دوم خودشان و اول و دوم دبیر فوت شده، بین یکی دو دبیر جوان تر تقسیم شد، دختر قصه ما هم که با پارتی به زور در آموزش و پرورش جا داده شده بود، به او پنج کلاس رسید ...

خلاصه رمان حس مات

دفتر نمره را بستم و دست هايم را در هم پيچاندم. -خانوم يه سوال بپرسيم؟ به دانش آموزي که اين سوال را پرسيده بود نگاه کردم: -بگو. -شما گفتين براي همه ي يکا ها نبايد کنارشون هيچ حروفي باشه. ما اين و نفهميديم. اگر جايش بود دفتر نمره را در دهانش جا مي کردم! وقتي يک نفس مي پرسم کسي سوالي ندارد! انگار همه لال شده اند. به آرامي پلک زدم و گفتم: اونطوري گفتم که بهتر متوجه بشين. منظورم اين بود که اگر تو صورت سوال بگن به عنوان مثال ميلي متر، شما بايد به متر تبديلش کنيد.

آهان کشداري گفت و يکي ديگر از گوشه ي کلاس صدايش را بلند کرد: -پس آقاي معراجيان براي جرم گفت که بايد حتما کيلوگرم باشه که! به سمت او برگشتم و گفتم: -جرم استثناست. و يکي ديگر گفت: -آقاي معراجيان هر جلسه امتحان مي گرفت شما چطور؟ صداي همه در آمد و دانش آموزي که اين حرف را زده بود، در جا خفه کردند. نفسم را بيرون فرستادم و با لحن جدي گفتم: هر کي شيوه ي خودشو داره. امروز فصل اول رو دوره کرديم. جلسه ي بعد هم تا جايي که آقاي معراجيان درس دادن پيش ميريم.

از اون به بعد جزوه ي ايشون رو مي بندين و مقايسه بي مقايسه. حتي اگر خشک و جدي گفتم و به نظرشان حسود جلوه کردم، بايد حرفم را مي زدم. بالاخره هر چه نباشد جنگ اول به از صلح آخر است! باز جاي شکرش باقي بود که کسي نمي دانست سال اولي است که تدريس ميکنم. و در دلم ادامه دادم:دوم دبيرستانن، شعورشون نمي کشه نبايد دوتا دبير رو جلوي خودشون با هم مقايسه کرد! اين ها همون آدمايي هستن که ميرن دکتر بهش مي گن، دکتر جون، دکتر قبلي هم فلان دارو ها رو بهم داد! آخرش هم

هيچ کدوم از دارو ها رو نمي خورن. صداي زنگ بلند شد و همه به تکاپو افتادند، نفس راحتي کشيدم، امروز هم گذشت. کيف و دفتر نمره را برداشتم و همين طور چادرم را، و با گفتن خسته نباشيدي رو به بچه ها و شنيدن جوابشان از کلاس خارج شدم. چند قدمي مانده بود به در سالن برسم که کسي به حالت دو از کنارم عبور کرد و تنه ي محکمي به من زد و باعث شد کيف از دستم پرت شود. با نگاهم دنبالش کردم، شناختمش، شايد نامش در ذهنم نمانده بود، اما چهره‌ اش را به لطف هنر نمايي آدامسي‌ اش شناختم...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

6 دیدگاه

  • Avatar
    Hanas
    23 بهمن 1402 - 05:08

    رمان خوبی بود ولی ژانرش که طنز نیست:)

  • Avatar
    رزا
    13 مهر 1402 - 12:26

    رمان زیبایی بود .من که از خواندنش لذت بردم.

  • Avatar
    Roزghayeh
    17 مرداد 1402 - 16:06

    رمان خوبی بود 😍🔥

  • Avatar
    Roghayeh
    5 مرداد 1402 - 10:06

    جالبه و لی بعضی جاهاشو اصلا دوست نداشتم

  • Avatar
    شیما
    7 تیر 1402 - 01:10

    بعد از چند سال دوباره خوندمش

  • Avatar
    سید محمد
    1 خرداد 1402 - 02:13

    رمان خوبیه