کتاب هر روز صبح راه خانه دورتر و دورتر میشود
دانلود کتاب هر روز صبح راه خانه دورتر و دورتر میشود نوشته نویسنده فردریک بکمن pdf بدون سانسور
عنوان اثر: هر روز صبح راه خانه دورتر و دورتر میشود
پدید آورنده: فردریک بکمن
زبان نگارش: فارسی
سال نخستین انتشار: مرداد 1404
شمارگان صفحات : 62
معرفی کتاب هر روز صبح راه خانه دورتر و دورتر میشود
استان کتاب و هر روز صبح راه خانه دورتر و دورتر می شود در مورد پدربزرگی است که دچار آلزایمر شده و خاطراتش به مرور در حال محو شدن هستند. اما چیزی که همچنان او را زنده نگاه میدارد، خاطراتش با نوه عزیزش است. انگار همین خاطرات او را به این دنیا زنجیر کرده باشند.
داستان در ابتدا به شکل عجیبی شروع میشود، چون ابتدای داستان در ذهن پدربزرگ است. پدربزرگ که خاطراتش در حال محو شدن است، میداند که به زودی همه چیز را فراموش خواهد کرد و از دنیا میرود، اما نمیداند که چطور این موضوع را به نوه خود بگوید …
خلاصه کتاب هر روز صبح راه خانه دورتر و دورتر میشود
پیرمرد در حالی که به نوه اش چشم دوخته با خودش فکر میکند بهترین سالهای زندگی مسلماً این نیست؛ زمانی که یک پسربچه اینقدر بزرگ شده که بداند جهان به چه منوال میگذرد اما نه آنقدر که آن را نپذیرد.
پاهای نوآ از کنار نیمکت آویزان شده و به زمین نمیرسد اما سرش همیشه توی فضاست. چون هنوز آنقدر عمر نکرده که اجازه بدهد کسی فکرش را روی زمین نگه دارد بابابزرگش کنارش است و البته به طور حیرت انگیزی پیر شده، آنقدر پیر که آدمها دست از سرش برداشته اند و دیگر به او نق نمیزنند که باید مثل یک آدم بزرگ رفتار کند. آنقدر پیر که دیگر برای بزرگ شدن دیر است بودن در این سن بدک هم نیست. نیمکت توی یک میدان قرار گرفته است نوآ که تازه بیدار شده در سپیده دم ورای میدان به سنگینی پلک میزند. نمی خواهد جلوی بابابزرگ اقرار کند که نمیداند کجا هستند چون این بازی همیشگی آنهاست؛ نوآ چشمهایش را می بندد و بابابزرگ او را به جایی میبرد که پیش از آن هیچ وقت نبوده اند. گاهی وقتی پسرک چشمهایش را محکم بسته بابابزرگ توی شهر چهارتا اتوبوس عوض میکند گاه هم او را یکراست میبرد به جنگل پشت خانه، کنار دریاچه گاهی میروند توی قایق اغلب تا زمانی که نوآ خوابش ببرد و آنقدر دور شده باشند که بابابزرگ آرام در گوشش بگوید: «چشمهات رو وا کن و بعد به او یک نقشه بدهد و یک قطب نما برای پیدا کردن راه بازگشت به خانه بابابزرگ میداند که او همیشه از عهده اش بر میآید چون دو چیز در زندگی هست که ایمان او به آنها تزلزل ناپذیر است ریاضیات و نوه اش وقتی بابابزرگ جوان بود گروهی از آدمها نشستند و محاسبه کردند که چطور سه نفر را به ماه بفرستند و ریاضیات آنها را برد و برگرداند. اعداد همیشه آدم را برمی گردانند. اما اینجا یک چیز درست نیست نه جاده ای هست و نه نقشه راهنمایی.
نوآ به یاد می آورد که بابابزرگ امروز از او خواست تا چشمهایش را ببندد. یادش میآید که از خانه او بیرون آمدند و میداند که بابابزرگ او را برد کنار دریاچه چون پسرک تمام صداها و نواهای دریاچه را میشناسد چه چشمهایش باز باشند و چه بسته چوب خیس خورده زیرپایش را وقتِ سوار شدن به قایق به یاد میآورد ولی بعد از آن هیچ. نمی داند چطور او و بابابزرگ سر از اینجا درآوردند؛ روی یک نیمکت توی یک میدان.
خود مکان غریبه است اما همۀ چیزهای اینجا آشنا هستند انگار کسی همۀ چیزهایی را که با آنها بزرگ شده اید بدزدد و توی یک خانۀ دیگر بگذارد یک میز تحریر آن طرف هست درست مثل همانی که توی دفتر بابابزرگ هست، با یک ماشین حساب کوچک و یک دسته کاغذ یادداشت مربعی روی آن بابابزرگ آرام سوت می زند، یک آهنگ غمگین. مکث کوتاهی میکند که به پچ پچ بگوید: «بازم در طول شب میدان کوچیکتر شد.»
و دوباره شروع میکند به سوت زدن وقتی پسرک نگاه پرسشگرانه ای به او میاندازد تعجب میکند و تازه متوجه میشود که این کلمات را بلند گفته است. «معذرت میخوام نوآ نوآ یادم رفت که اینجا فکرا ساکت نیستن.»
بابابزرگ همیشه او را نوآ نوآ صدا میکند چون خوشش می آید اسمها را و از جمله اسم نوه اش را مکرر کند. دست می کند توی موهای پسرک نه اینکه به همشان بریزد فقط میگذارد انگشت هایش آنجا آرام بگیرند. «چیزی واسه ترسیدن نیس نوآ-نوآ.» سنبلها دارند زیر نیمکت شکوفه میدهند یک میلیون بازوی بنفش ،ظریف خود را از ساقه ها بالا می کشند تا نور خورشید را در آغوش بگیرند. پسرک گلها را میشناسد مال مامان بزرگند بوی کریسمس میدهند. شاید برای خیلی از بچه ها بوی بیسکویت زنجبیلی و شراب بوی کریسمس باشد اما وقتی مامان بزرگی داشته باشی که عاشق رستنی ها باشد آن وقت کریسمس همیشه بوی سنبل میدهد.
بین گل ها پر از شیشه خورده و کلیدهایی است که برق میزنند، انگار کسی آنها را یک جای امن مثلاً توی یک گلدان مخفی کرده اما گلدان شکسته و آنها ریخته باشند. پسرک میپرسد: «این کلیدا دیگه چین؟» بابابزرگ میپرسد: «کدوم کلیدا؟»
چشمان پیرمرد به طور عجیبی خالی است ناامیدانه به شقیقه هایش میزند پسرک دهان باز میکند که چیزی بگوید ولی وقتی این صحنه را میبیند جلوی خودش را می گیرد. در عوض آرام مینشیند و همان کاری را می کند که پدربزرگ یادش داده بود اگر گم شد انجام دهد: «محیط اطرافت را زیر نظر بگیر دنبال ردپاها و سرنخ ها بگرد.» نیمکت در احاطه درختان است چون بابابزرگ عاشق درختهاست چون درختها اهمیتی به افکار آدمها نمی دهند. شبحی از پرنده ها از آنها بالا میآیند و در آسمان پخش میشوند و با اطمینان بر باد تکیه میزنند. یک اژدها میدان را می پیماید خواب آلود و سبز و یک پنگوئن با رد دستی شکلاتی روی شکم در گوشه ای به خواب رفته است. یک جغد مهربان یک چشم هم کنار او نشسته است نوآ همه را میشناسد مال او هستند اژدها را بابابزرگ درست وقتی که به دنیا آمد به او داده بود چون که مامان بزرگ گفته بود اژدها برای نوزاد اسباب بازی توبغلی مناسبی نیست و بابابزرگ هم گفته بود که او هم یک نوۀ مناسب نمی خواهد.
عده ای دور میدان قدم میزنند اما تصویرشان مبهم است وقتی پسرک میخواهد روی خطوط اندام آنها متمرکز شود از چشم هایش می گریزند مثل نوری که از میان پرده کرکره بتابد. یکی از آنها می ایستد و برای بابابزرگ دست تکان میدهد بابابزرگ هم در حالی که سعی میکند با اعتماد به نفس به نظر بیاید در پاسخ دست تکان میدهد. پسرک میپرسد: «کی بود؟»
«چیز… من… یادم نمی آد نوآنوآ خیلی وقت پیش بود… فکر کنم….»
در سکوت فرو می رود. مکثی میکند و در جیبش دنبال چیزی می گردد.
«نوآ زمزمه می کند امروز به من نه نقشه دادی و نه قطب نما و نه هیچ چیز دیگه ای که بتونم روش حساب کنم. منظورم اینه که نمیدونم چطور باید راه خونه را پیدا کنم.»
«ما کجاییم بابابزرگ؟»
«پدربزرگ میزند زیر گریه بی صدا و بدون اشک طوری که نوه اش متوجه نشود.»
«توضیح دادنش خیلی سخته نوآنوا باورت نمیشه توضیحش چقد سخته.»
دختر چنان روبروی او ایستاده و بوی سنبل میدهد که انگار هیچ وقت دیگری هیچ جای دیگری نبوده است. موهایش پیر هستند اما بادی که در میان آنهاست جوان است. مرد هنوز به خاطر می آورد عاشق شدن چه حسی دارد؛ این آخرین خاطره ای ست که رهایش می.کند عاشق آن دختر شدن مثل این است که در خودت نگنجی. به همین دلیل هم بود که رقصید.
می گوید: «خیلی وقت کم داریم.»
دختر سرش را به علامت منفی تکان میدهد:
«ما تا ابد وقت داریم، بچه ها، نوه ها.»
می گوید «فقط توی یک چشم به هم زدن داشتمت.»
«دختر میخندد.»
«تو من رو همۀ عمر داشتی همۀ من رو.» «کافی نبود.»
دختر چانه اش را به انگشتان او تکیه میزند و مچ دستش را می بوسد.
«نه.»
در راهی قدم میزنند که مرد فکر میکند قبلاً از آن گذشته است بدون آن که به خاطر بیاورد به کجا میرسد. دستان او با احتیاط دور دختر حلقه شده و دوباره شانزده ساله اند نه از لرزش دست خبری هست و نه از درد قلب قلب مرد به او می گوید که میتواند تا افق بدود اما فقط یک لحظه بعد ریه هایش از او فرمان نمی برند دختر می ایستد و زیر وزن بازوهای مرد صبورانه منتظر میماند و حالا پیر است مثل همان روزی که او را ترک کرد لبهایش را روی چشمان زن میگذارد و زمزمه میکند «نمیدونم چطور برای نوآ توضیح بدم.»
«من میدونم.»
زن این را میگوید و نفسش به گردن مرد میخورد.



دیدگاه کاربران