رمان قلب سوخته
رمان قلب سوخته رمان قلب سوخته

رمان قلب سوخته

دانلود با لینک مستقیم 6 2
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان قلب سوخته
نویسنده
مریم پیروند
ژانر
عاشقانه، هیجانی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
2515 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان قلب سوخته' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان قلب سوخته اثر مریم پیروند به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

کاوه، در حادثه‌ی آتیش سوزی، دختر عمویش را که چهارده‌ سال از خودش کوچیکتر است نجات می‌دهد، اما پوست بدنش در آن حادثه می‌سوزد و به اعتقاد همه قلبش هم در آتش سوخته! او به عاشقانه‌های صدف که از بچگی بزرگش کرده اعتنایی نمی‌کند، چون با یک حس پدرانه به صدف، رفتارهای او را ناشی از وابستگی و جبرانِ محبتش می‌داند ...

خلاصه رمان قلب سوخته

نمیدونم چندساعت از سکوت شب و تاريکي خونه می‌گذشت که جز صدای جیرجیرک های بیرون هیچ صدایی به گوشم نمی‌رسید. حتى چراغ اتاق کاوه هم خاموش بود به در اتاقش زل زدم دلم پر کشید درو باز کنم و سرکی توی اتاقش بکشم و جسم آروم و غرق خوابش رو ببینم که تخت به جای من اونو در بر گرفته. از فکرم ولوله ای توی تنم افتاد و بی‌اختیار قلبم ریتم تپشش تند شد. پاورچین پاورچین و با قدم های خیلی سستی به طرف اتاقش رفتم... دستم که رو دستگیره نشست چیزی از اعماق وجودم هری فرو ریخت دارم چیکار میکنم اگه مچمو بگیره چه توجیهی برای کارم دارم توجیه می‌خواد؟

مگه اینکه احمق باشه نفهمه من دوستش دارم و بخاطرش حاضرم هر کاری انجام چقدر بدم. قبل از اینکه پشیمون بشم در رو به آرومی باز کردم معمولا خوابش سبکه ولی امیدوار بودم این بار سنگین باشه و صدای در رو نفهمه. در که باز شد بی اینکه بخوام نفسم گره خورد توی سینه‌م. از استرس از ترس و بخاطر این تاریکی و جنجال اغواگرش... پا گذاشتم توی اتاق... قدمی جلو رفتم... فقط تاریکی بود و تاریکی و نور کوچیکی که از پنجره به داخل بازتاب میشد. جلوتر که رفتم متوجه خالی بودن تختش شدم... کاوه این وقت شب کجا رفته صدای ماشینش رو نشنیدم که از خونه خارج بشه ...

حتما رفته دستشویی یا رفته توی آشپزخونه آب بخوره يا... يا... سریع به خودم جنبیدم موقعیتو تاسف بار دیدم چون هرآن ممکن بود بیاد داخل و منو توی اتاقش ببینه اما تا در رو باز کردم و قصد کردم به همون آرومی که وارد اتاقش شدم پا به فرار بذارم توی سینه‌ پهنش فرو رفتم و دستپاچه هینی کشیدم بازوم رو بخاطر برخورد محکمم با بهش و هول شدنم گرفت تا یه وقت نیفتم... صداش شوکه بود و بهت داشت وقتی گفت؛ تو اینجا چیکار می‌کنی؟ -من من.. دستپاچه شدم ... لعنتی... آخه این چه کاری بود کردی؟ چه دلیلی داری بگی تا اون نفهمه دردت چیه؟ -نمی‌دونم اومدم یه چیزی بگم یادم رفت ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

2 دیدگاه

  • Avatar
    میم.ح
    9 خرداد 1405 - 23:12

    عالی

  • Avatar
    گلی
    16 بهمن 1402 - 16:53

    با تشکر از نویسنده گرامی؛

    در کل رمان خوبی بود ولی مسائل شخصی خیلی باز شده بود.