رمان کسی که می شناسیم
دانلود رمان کسی که می شناسیم اثر شاری لاپنا به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان
"کتاب کسی که میشناسیم" رمانی مرموز از نویسندهای معروف است که باعث میشود شما ناخنهای خود را بجوید!
شاری لاپنا، نویسندهای کانادایی است. او را بیشتر به خاطر کتاب "زن همسایه" میشناسند؛ اثری که هم در کانادا و هم در سایر کشورهای دنیا به فروش بسیار بالایی دست یافت. لاپنا اولین رمان خود را در سال 2008 به چاپ رساند و از همان ابتدا، مورد تمجید و تحسین منتقدین قرار گرفت. شاری در طول چند سال نویسندگی خود، چند رمان منتشر کرده که همگی با بازخورد بسیار خوبی از طرف منتقدین و مخاطبین همراه بوده است.
رمان کسی که میشناسیم داستانی است که در یکی از محلههای اطراف نیویورک رخ میدهد. یک نوجوان بیاجازه به خانه همسایهها سرک میکشد، کامپیوترهایشان را زیر و رو میکند و از رازهای اهل محل باخبر میشود. بدتر از همه اینکه ممکن است این رازها را با دیگران به اشتراک بگذارد. حالا همه دوست دارند بدانند این نوجوان که این چنین بیپروا زندگیهایشان را بهم ریخته است کیست؟ آدمها حاضرند برای حفظ رازهایشان چه قدمهایی بردارند و تا کجا پیش بروند؟
کمکم اتفاقهای عجیب و غریب بیشتری رخ میدهد. نامههای بینام و نشان به همسایهها فرستاده میشود. مردم که هنوز نتوانستهاند این موضوع را هضم کنند ناگهان با یک جسد روبهرو میشوند. جسد زنی که به قتل رسیده است. حالا سوالات بیجواب بیشتری ذهن مردم را به خود مشغول کرده است: چه کسی او را کشت؟ چه کسی راز این قتل را به یدک میکشد؟ ساکنان محله حاضرند چه اقداماتی برای حفظ اسرارشان انجام دهند؟
کتاب کسی که میشناسیم داستان محلهای را روایت میکند که با یک قتل روبهرو میشود و اسراری که اگر لو بروند، زندگی صاحبانشان را برای همیشه نابود میکنند…
شاری لاپنا، نویسنده رمانهای پُر فروش پلیسی و معمایی، پیش از روی آوردن به نویسندگی به کار وکالت و تدریس زبان انگلیسی مشغول بود. فضای رمانهای این نویسنده پر از معما، تعلیق و هیجان است. او به عمق ذهن و روان شخصیتها نفوذ میکند و از انگیزههای آنها پرده برمیدارد. رمان "کسی که میشناسیم" اندکی پس از انتشار در فهرست پُر فروشهای نیویورک تایمز و یوکی ساندی تایمز قرار گرفت و در سال 2019 جزو برترین کتابهای «گلوب اند میل» شد.
خلاصه رمان کسی که می شناسیم
مرد سرش را تکان داد و عصبی خندید: «خیلی ترسیده بودم. کسی انتظار نداره ماشین زیر آب ببینه.» به آنها نگاهی کرد و ادامه داد: «فکر میکنید کسی داخلشه؟»
وب گفت: «ما هم برای همین اینجاییم. ببینیم چی میشه.»
او رویش را از پیرمرد برگرداند و به دریاچه نگاه کرد. در همان لحظه غواصی روی آب آمد و به ساحل نگاه کرد. سرش را بهنشانهٔ منفی تکان داد.
وب پرسید: «جوابتون رو گرفتید.»
اما این جوابی نیست که خودش انتظارش را دارد. اگر کسی داخل ماشین نیست پس چطور داخل آب افتاده است؟ رانندهٔ آن چه کسی بوده است؟ شاید کسی آن را داخل آب هل داده است.
موئن هم در کنارش در حال فکر کردن است.
به چند دلیل ممکن است کسی داخل ماشین نباشد. شاید رانندهاش توانسته از آب بیرون بیاید و چون مست بوده جرئت نکرده به پلیس گزارش بدهد؟ شاید ماشین دزدیست. آنها ماشین را از آب بیرون میکشند و بعد از روی پلاک به گواهینامهٔ راننده میرسند و اطلاعاتی را بهدست میآورند.
موئن در سکوت تمامی احتمالات را بررسی کرد.
وب رو به برایان گفت: «ممنون از کمکی که کردید.» و بعد بهسمت دریاچه رفت و موئن هم بهدنبالش راه افتاد. پیرمرد را بدون پاسخ رها کردند.
الان غواص به ساحل رسیده است. مأمورهای نیروی دریایی هم ایستادهاند. وظیفهٔ آنهاست که ماشین را از زیر آب بیرون بیاورند. بارها این کار را انجام دادهاند. دومین غواص همچنان زیر آب است. دارد کابل را به ماشین وصل میکند که آن را بالا بکشند.
غواص ماسک روی صورتش را برداشت و گفت: «یه خودروی چهارسیلندر. همهٔ پنجرههاش باز بودن.» مکثی کرد و ادامه داد: «احتمالاً عمداً غرقش کردهن.»
وب لب پایینیاش را گاز گرفت و گفت: «به نظرت چه مدته که توی آب؟»
«فکر کنم حدود دو هفتهای بشه.»
«باشه. ممنون. حالا بیاریدش بالا.»
آنها عقب ایستادند تا کارشناسها کارشان را انجام بدهند. وب و موئن در سکوت به یکدیگر نگاه کردند.
بالاخره صدای شلپشلپ آب درآمد و ماشین را بیرون کشیدند. چند متریِ بالای آب رسید تا توانستند آن را ببینند. آب از در و پنجرهٔ ماشین بیرون میریزد. ماشین به کابلی که به آن وصل کردند آویزان است.
ماشین کمی تلوتلو خورد و بالاخره آن را روی ساحل گذاشتند. هنوز هم از آن آب میچکد. وب مراقب کفشهایش است. او با دقت به ماشین نزدیک شد. همانطور که غواص گفته بود یک تویوتا کمری جدید است. همهٔ پنجرههایش باز است. وب به صندلی جلو نگاهی کرد. زیر صندلی راننده یک کیف زنانه است. به عقب نگاه کرد و یک کیف سفری کوچک هم روی صندلی عقب پیدا کرد. ماشین بوی خزههای کف دریاچه را میدهد.
سرش را بیرون آورد و به عقب ماشین رفت. پلاک نیویورک است. به موئن گفت: «این پلاک رو استعلام کن.» او هم سرش را تکان داد و شمارهٔ پلاک را از مرکز استعلام کرد. چرخ کاملی دور ماشین زدند و دوباره در عقب ماشین ایستادند. زمان باز کردن صندوقعقب است. وب حس بدی داشت. برگشت و دوباره به همان مردی نگاه کرد که برای اولین بار ماشین را پیدا کرده است. او نزدیک نیامد.
وب دستور داد که بازش کنند: «خب بازش کنید.»
یکی از اعضای گروه با یک میلهٔ اهرم در را باز کرد. در باز شد و همه داخل آن سرک کشیدند.
یک زن داخلش است. به پشت خوابیده و پاهایش به یک سمت بسته شده؛ شلوار جین و بلوز تنش است. زنی سفیدپوست حدوداً بیستونه ساله با موهای بلند قهوهای.
وب به انگشتر ازدواج و حلقهٔ الماس نامزدیاش نگاه کرد. معلوم است وحشیانه او را کتک زدهاند. رنگش پریده است و آن چشمی که سالم باقی مانده هم باز و گشاد است. انگار لحظهٔ آخر درخواست کمک داشته است. زن زیبایی بوده است.
وب گفت: «خدای من.»



دیدگاه کاربران