رمان شبی که باران آمد
رمان شبی که باران آمد رمان شبی که باران آمد

رمان شبی که باران آمد

دانلود با لینک مستقیم 3 1
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان شبی که باران آمد
نویسنده
آوا موسوی
ژانر
عاشقانه، روانشناسی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
1626 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان شبی که باران آمد' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان شبی که باران آمد اثر آوا موسوی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

المیرا چیزهایی را می‌بیند که بقیه قادر به دیدن آن‌ها نیستند، چیزهایی می‌شنود که دیگران نمی‌شنوند، المیرا از جنون عبور کرده! همه تنهایش گذاشتند و او را داخل آسایشگاه رها کردند حتی عزیزترین‌های او هم از المیرا ناامید شدند، چون او قرار نیست درمان شود ...

خلاصه رمان شبی که باران آمد

تیک، تیک تیک. صدای برخورد قطرات باران با پنجره کوچک بالای دیوار... من بودم که دوباره می‌لرزیدم و صدایم در نمی‌آمد مبادا سایه پیدایم کند. من حتی جرئت گریه کردن هم نداشتم زیر تخت پناه گرفته بودم خاطرات مانند یک فیلم سینمایی از پیش چشمانم می‌گذشت و من بیچاره چه چاره‌ای جز لرزیدن داشتم؟ دنیای رنگی دخترانه‌ام رنگ غبار به خود گرفته بود نمی‌دانستم چه کنم. یعنی من مستحق این عذاب بودم؟ مستحق این بودم که در آن آسایشگاه زیر تخت بلرزم؟ اشتباهم چه بود که مجازاتش این بود که در روزهای طلایی جوانی‌ام و در آستانه ۲۰ سالگی گرفتار طوفان شوم؟ دخترهای همسن من برای نداشتن لباس ست با جورابشان

نگران بودند و من باید انگ دیوانگی را به جان می‌خریدم فقط به خاطر این که یک شب در میان آتش تنهایی و ترس سوختم. من دیگر خوب شدنی نبودم. توهماتم هر روز و هر روز به سراغم می‌آمدند. صدای خنده و قهقهه خاموش نمی‌شد و من فقط کمی بیشتر از خیلی شبیه دیوانه‌ها شده بودم.‌ صدای باز شدن در اتاق باعث شد تکان سختی بخورم و با مردمک‌هایی گشاد شده در خود جمع شوم و دست‌های یخ زده‌ام را روی دهانم فشار دادم. پاهایی پوشیده در شلوار جین کنار تخت قرار گرفت. -چرا رفتی زیر تخت الميرا؟ خم شد و من را از زیر تخت بیرون کشید. با ترس دور تا دور اتاق را نگاه کردم سایه نبود. چشمانم را گرد کردم و تند تند گفتم:

بارون میومد از بارون می‌ترسم. پرستار چشم در حدقه چرخاند. هنوز به هیچکس درباره آن سایه نگفته بودم. چیزی را که بقیه نمی‌دیدند باور نمی‌کردند و آن موقع انگ دیوانگی به من می‌زدند. من فقط می‌ترسیدم از دیوانه بودن می‌ترسیدم پرستار مرا روی تخت نشاند و لبخند زد. لبخندش نمایشی و عروسک وار به نظرم آمد. -المیرا بارون هیچ چیز ترسناکی نداره. پوزخند زدم او که نمی‌دانست باران آبستن تمام سایه‌های زندگی من است. او هیچ چیز نمی‌دانست فقط بلد بود امید واهی دهد. به او خرده نمی‌گرفتم. مشکل از من بود. من نمی‌توانستم مشکلم را بر طرف کنم. او گناهی نداشت. گناه از من بود! پرستار قرص‌هایم را به زور به خوردم داد ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

1 دیدگاه

  • Avatar
    yamur
    23 مرداد 1404 - 17:01

    بسیار عالی