رمان اصیل و خونخوار
رمان اصیل و خونخوار رمان اصیل و خونخوار

رمان اصیل و خونخوار

دانلود با لینک مستقیم 23 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان اصیل و خونخوار (جلد اول - جلد دوم)
نویسنده
کیمیا وارثی
ژانر
خون‌آشامی، تخیلی، فانتزی، عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
سایت رمان بوک
تعداد صفحه
740 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان اصیل و خونخوار' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان اصیل و خونخوار اثر کیمیا وارثی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

افسانه، دختری که بدون اطلاع داشتن از حقایقِ وهم‌آلود آن روستای خونین و جهنمی، پا به آن‌جا می‌گذارد و ناخواسته درگیر ماجراهای فراوانِ خطرناکی می‌شود، پی به حقیقت‌های مخفیِ عجیب و کهنه‌اش می‌برد، زندگی‌اش با موجوداتی عجیب و افسانه‌ای یکی می‌شود، برای بقا و زنده ماندن باید بجنگد و در نهایت، قلبش گرفتار عشقی ممنوعه می‌شود! عشقی که ممکن است حاصل نبردهای خونین و یک آینده‌ی سیاه باشد ...

خلاصه رمان اصیل و خونخوار

گوشی رو روی تخت پرت کردم و چنان به شدت روش نشستم که زیر پام مورمور شد؛ اما اعصاب من اون قدر متشنج بود که برام مهم نباشه. خاله مریم که با ناراحتی نگاهم می کرد، گفت: دخترم تسلیت میگم! غم آخرت باشه! غم آخر؟ مگه من اصلاً خوشحال بودم که غم هام بخوان تموم بشن؟! مزه ی شادی اصلاً چجوریه؟ کاش میشد طعمش رو امتحان کرد خیلی هوس کردم مزه ش رو ببینم. از طعم غم خسته شدم. اما باز هم این فکرها رو پس زدم. کلافه دستی به صورتم کشیدم و گفتم: خاله بيتا تنها کسی بود که

از خونواده ی مامانم برام مونده بود. حالا هم که... مکث کردم و یهویی بغضم گرفت. خاله بیتا، خاله ی مهربونم، اون هم رفت تنهام گذاشت و پیش مامان آرزو رفت. خاله مریم پرسید: خاله ی مادرت بود؟ سرم رو تکون دادم و بلند شدم سمت کوله پشتی رفتم و روی تخت گذاشتمش. خاله پرسید: میری؟ سمت کشوی لباس هام رفتم. -آره دیگه باید تا شب برسم روستا.-کمک میخوای مادر؟ چند دست لباس برداشتم و گفتم: نه ممنون.لباس و چندتا شال و مانتو و غیره برداشتم و داخل کوله م چپوندم.

خاله پرسید: الان راه میفتی؟ موبایل و هندزفری و چندتا باتری هم برداشتم و جواب دادم: آره. -با ماشین خودت دیگه؟ یهو یادم اومد دفترچه بیمه و شناسنامه و کارت ملیم رو برنداشتم مهم بودن و من هم معلوم نبود چند وقت بمونم سریع از داخل کشو برشون داشتم و داخل زیپ جلوی کوله گذاشتم. -آره با ماشینم میرم. خاله به کیفم نگاه کرد و گفت: مسواک و حوله. آه کاملاً فراموش کردم از اتاق بیرون دویدم و از داخل سرویس بهداشتی، مسواک خمیر دندون و حوله م رو برداشتم. داخل اتاق برگشتم و

تو جیب کوله گذاشتمشون. خاله گفت: به بابات خبر نمیدی؟ یهو از کارم متوقف شدم. چه سؤالی واقعاً! بابا؟ مگه براش مهم بود؟ مگه از وقتی ازدواج کرده، خونواده ی زنش هم یادشه؟ الان من زنگ بزنم بگم خاله ی زن قبلیت فوت شده، اون هم یه خدا بیامرزتش میگه و تمام. چی می خواست بگه؟ وقتی خونواده ی خودش و زنش هستن، خونواده‌ی زن مرحومش چه اهمیتی داره؟ میگه اصلاً بمیرن، به درک! پورخند تلخ و آرومی زدم. -نه خاله جان، نمیگم. انگار میدونست علاقه ای به موضوع ندارم و کشش هم نداد.

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

9 دیدگاه

  • Avatar
    A.B
    10 بهمن 1402 - 19:41

    یکی از بهترین رمان هایی بودن که خوندم ولی خوب راستش به نظرم یکم تو سطح جلد دوم مخاطب زیاد جذب نمیشد. ولی در کل از واقعا خوشم اومد و جلد اول عالی بود.

  • Avatar
    پریچهر
    26 شهریور 1402 - 00:02

    جلد اول و خوندم و واقعا عالی بود از هر لحاظ مشتاق ترم میکرد که ادامه بدم به خوندنش و واقعا آفرین به نویسنده خلاق این رمان

  • Avatar
    salehe
    14 خرداد 1402 - 16:52

    خیلییی قشنگگ بود 🥹🥹به نظر من برین بقیه رمانای کیمیا وارثی هم بخونین خیلی قشنگه 🌚

  • Avatar
    Tannaz
    3 فروردین 1402 - 21:21

    خیلی قشنگ بود واقعا خوشم اومد البته جلد اول بهتر بود ولی در کل عالی بود من اصلا ادم احساسی نیستم ولی اینبار واقعا درگیرشم😑😅❤

  • Avatar
    محمدرضا
    15 اسفند 1401 - 22:25

    هردوتا جلد فوق العاده هم از لحاظ ادبیاتی از لحاظ عنصر جذب و از لحاظ خط داستان ولی خوب نظر شخصیم جلد 1 جزو 10 تا رمان عاشقانه درام کلکسونم هستش و واقعا افتخار میکنم که یک ایرانی این رو نوشته امید وارم به کارای فوق العادشون ادامه بدن این نویسنده با استعاد

  • Avatar
    Narges
    29 بهمن 1401 - 15:22

    جلد اول قشنگ بود

  • Avatar
    جی جی
    29 دی 1401 - 18:16

    سلام رمان فقط جلد اول قرار گرفت اگه میشه جلد دوم هم قرار بدید

    • Avatar
      admin مدیر سایت
      29 دی 1401 - 19:52

      قرار گرفت

      • Avatar
        جی جی
        30 دی 1401 - 15:34

        خیلی ممنون از شما