رمان قصه‌های ترسناک عمو مونتاگ
رمان قصه‌های ترسناک عمو مونتاگ رمان قصه‌های ترسناک عمو مونتاگ

رمان قصه‌های ترسناک عمو مونتاگ

دانلود با لینک مستقیم 3 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان قصه‌های ترسناک عمو مونتاگ
نویسنده
کریس پریستلی
ژانر
فانتزی، ادبیات داستانی، ترسناک، داستان نوجوانان، هیجانی
ملیت
خارجی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
143 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان قصه‌های ترسناک عمو مونتاگ' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان قصه‌های ترسناک عمو مونتاگ اثر کریس پریستلی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

عمو مونتاگ در خانه ای بزرگ تنها زندگی می‌کند، اما دیدارهای منظم برادرزاده اش، ادوارد، به وی این فرصت را می دهد تا ترسناک ترین داستان هایی را که می داند برای او بازگو کند. با گسترش هر داستان، مشخص می‌شود که چیزی شوم در این رمان وجود دارد. الگویی از زندگی های جوان به بیراهه کشیده شده به وحشتناک ترین روش های ممکن پدیدار می شود. اشباحی رعب آور محیط سرد و تاریک خانه را در بر می گیرند. ادوارد جوان شروع به تعجب می‌کند که عمو مونتاگ چگونه این داستان‌های شنیع را می‌داند و در نهایت متوجه می‌شود که زندگی عموی مرموزش جنبه تاریک تری هم دارد ...

خلاصه رمان قصه‌های ترسناک عمو مونتاگ

پاها و کمر جوزف چند خراش عمیق برداشت که حدس می زدند به دلیل سقوط از درخت بود و نکته‌ی عجیب این بود که ساعت ارزشمند او گم شده بود و هر چه پای درخت را گشتند پیدا نشد. وقتی خبر به گوش آقای فارلو رسید سری به تأسف تکان داد و گفت: «شاخه‌های نارون ناغافل می‌شکنن من به پسرک گفته بودم از اون درخت بالا نره.» پدر جوزف درخت را مقصرا مرگ پسرش می‌دانست و تصمیم به انتقام گرفت برای همین از آقای فارلو خواست، کسی را پیدا کند که درخت را بیندازد. پیرمردی سری تکان داد و گفت: نه آقا من اگه جای شما بودم درخت رو به حال خودش می‌ذاشتم. چیزی در لحن پیر مرد بود که دیگر به

بحث پایان داد و هیچ کس برای بریدن درخت تلفن نکرد. در عوض مأموران املاک تلفن کردند تا دوباره خانه را برای فروش بگذارند. پدر و مادر جوزف حتی قبل از فروختن خانه، از آنجا رفتند. مادر نمی‌توانست در آن خانه بخوابد. خش خش شبانه‌ی درخت اعصابش را خرد می‌کرد. آقای فارلو در آنجا ماند تا پیش از فروختن خانه و ساکن شدن خانواده‌ی بعدی، از زمین‌ها و باغ مراقبت کند. در بالاترین نقطه‌ی درخت، گاه نور کوچکی می‌درخشید. گویی ساعت جیبی در بالاترین نقطه‌ی تنه‌ی درخت فرو رفته بود و نور با تابیدن به آن منعکس می‌شد. عمو با حالت ترسناکی به جلو خم شدو گفت: یه چایی دیگه بریزم ادگارد؟ گفتم: بله لطفاً.

احساس کردم گلویم خشک شده است نمی‌توانستم این فکر را از سرم بیرون کنم که بالای آن درخت بزرگ گیر کرده ام و موجود وحشتناک و نامعلومی به سرعت به من نزدیک و نزدیک تر می‌شود. تخیلم به شدت کار می‌کرد و مدام تصویر آن چنگال‌های مرگ بار را در ذهنم مجسم می کردم. عمو مونتاگ فنجان من و خودش را پر کرد با دستی قندان را روی زانو گذاشت و با دست دیگر فنجان را به دهانش نزدیک کرد وقتی جرعه‌ای سرکشید قندان و فنجان را به سینی برگرداند و از جایش بلند شد. گفت: شاید من نباید این قصه‌ها رو برای تو تعریف کنم ادگار. و به طرف پنجره رفت و نگاهی به بیرون انداخت: نمی‌خوام شب‌ها کابوس ببینی ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!