رمان جسم مرده
دانلود رمان جسم مرده (جلد اول مجموعهی دوم کیرا هادسون) اثر تیم اورورک به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان
صدای کوبیده شدن چیزی میآمد. صدا به داخل تاریکی رسوخ میکرد درحالیکه هوای داخل ریههاش ازشون بیرون کشیده میشدند مثل یه بادکنک که فشرده شده باشد، خالی از هوا میشدند. وقتی در آسمان بالای درختا ظاهر شد شاخهها مثل دستایی که سعی میکردند از افتادنش جلوگیری کنند بهش چنگ میانداختند. مثل یه سنگ میافتاد در حالیکه داشت به سمت زمین جنگل زیر پاش سقوط میکرد در یک مسیر بریده بریده بین درختها و شاخهها میافتاد. دختر جوان به زمین افتاد، کلهش به زمین پوشیده از برگ کوبیده شد و بهخاطر برخورد شدید و دردناکش با زمین، سرش کمی از سطح زمین بلند شد. نالهای سر داد، دستاش رو روی صورتش گذاشت و به پشت خوابید. چشم باز کرد و متوجه شد یه چیزی اشتباه است. دستانش را که روی صورتش گذاشته بود طبیعی بهنظر نمیرسیدند. دختر جوان انگشتهای دست راستش را شمرد: یک، دو، سه... سه تا! ...
خلاصه رمان جسم مرده
"كايلا" تو تمام مدتی که ایزیدور خودشو مشغول سهام سازی نگه میداشت تصمیم به گشتن جایی گرفتم که یه زمانی خونهی خودم بود. برای سالهای زیادی خانوم پینه جلوی منو از رفتن به قسمت شرقی عمارت گرفته بود مثل یه جور ممنوعیت زوری بود. همون طور که پام رو روی پایین ترین پله گذاشتم و محو تاریکی شدم، میتونستم دوباره صداش رو بشنوم؛ انگار که ی دیجی نامرئی صداشو مثل یه آوای آروم و ثابت پخش میکرد: این قسمت ممنوعه ست خانوم جوان. انگار صداش مثل یه نجوای آروم تو گوشم میپیچید. -شما اجازه ندارید برید اون بالا نه الان و نه هیچ وقت دیگه، هرگز. به نظرم قرار بود آخرین کلمهی اخطار دهندهش
برای همیشه تو ذهنم کش بیاد درست مثل اینکه دیجی یه قطعه موسیقی رو با سرعت اشتباهی پخش کنه درست همون قدر آزاردهنده. اما خانوم پینه الان اینجا نیست به هیچ عنوان. پس لبخندی زدم و شمعی که توی دست گرفته بودمو روشن کردم. پاتر قول داده بود که مشکل اتصال برق عمارت، مخصوصاً این قسمت رو حل کنه؛ اما اون فقط در حد یه حرف بود و هیچ توجه خاصی بهش نکرد، حتی سراغشم نرفت. یه جوری تمایل داشت زمان زیادی رو با خودش به تنهایی بگذرونه و توی اون اتاق جدیدش فریاد بزنه. نمیفهمیدم چرا میخواد فریاد بکشه درحالی که اوضاعش خیلی از من بهتر بود؟ وقتایی هم که بیرون میرفت فقط به همه
اخم یا ترش رویی میکرد طوری که به نظر میرسید عصبانیه. ازش خواستم تا بهم یه کم پول قرض بده تا بتونم برای خودم یه آی پد جدید بخرم اما تمام کاری که کرد این بود که انگشتشو بهم نشون بده بگه خفه شو و یه سیگار دیگه روشن کنه. بعضی وقتا می تونست واقعاً خیلی عجیب و غریب بشه. بیتوجه به چیزایی که تو ذهنم بودن شروع به بالا رفتن از پلهها کردم با در نظر گرفتن اینکه بیرون هنوز روشنایی بود این بخش از عمارت همیشه تاریکتر از جاهای دیگه به نظر میومد هیچ پنجره ای نبود که کمک کنه از پلهها درست بالا بریم یا حتی راهنماییمون کنه. از وقتی که یادم میاد همیشه درهای این قسمت قفل شده بودن با وجود اینکه ...



دیدگاه کاربران