رمان راننده سرویس
رمان راننده سرویس رمان راننده سرویس

رمان راننده سرویس

دانلود با لینک مستقیم 6 1
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان راننده سرویس
نویسنده
سروناز روحی (دختر خورشید)
ژانر
عاشقانه
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
993 صفحه
دسته بندی
اگر نویسنده یا مالک 'رمان راننده سرویس' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان راننده سرویس اثر سروناز روحی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون نسخه کامل با ویرایش و لینک مستقیم رایگان

ماجرا از روزی شروع می‌شود که چهار دختر دبیرستانی که دوستان چندین ساله‌ی هم هستند و در یک دبیرستان مشغول به تحصیل اند، بعد از گذشت شش سال همکلاسی بودند کلاس های آن ها دو به دو تقسیم می‌شود، و فردای همان روز راننده سرویس سابقشان با راننده‌ی جدید که یک پسر جوان است جابجا می‌شود …

خلاصه رمان راننده سرویس

اول مهر حیاط پر از جمعیت بود. هنوز بچه‌ها به صف نشده بودند. برخی روی زمین نشسته بودند و برخی دیگر به دنبال دوستان خود چشم می‌چرخاندند. سال اولی ها اکثرا تنها قدم می زدند یا به دیوار تکیه داده بودند. واژه ی غلغله هم عاجز از توصیف این جمعیت بود. اما در گوشه‌ای دیگر از حیاط روبه روی برد غلوه کن شده ی سبز رنگ که برگه های کلاس بندی را در خود جا داده بود. چهار نفر بهت زده با مانتو و شلوار طوسی تیره و مقنعه‌ی مشکی به آن خیره بودند. لب هایشان اویزان بود و چهره هایشان در هم... از سمت

چپ به راست: ترانه یوسفی دختری با قد متوسط، موهای فر طلایی که رنگ و مدلش همیشه زبان زد خاص و عام بود. با چشم‌هایی نه چندان درشت، بینی قلمی و لب هایی نازک...اهی کشید. نفر دوم پریناز پارسا با قدی کمی کوتاهتر از ترانه، باموهای وز مشکی و چشم هایی سبز رنگ و پوستی گندمی به سنگ ریزه‌ی جلوی پایش ضربه ای زد و گفت: اه... لعنتی... نفر سوم سحر کریمی درست هم قد پریناز با چشم های ریز مشکی و صورت گرد و گونه‌های خوش تراش و برجسته، طبق عادت کوله اش را از این شانه

به آن شانه کرد و با حرص گفت: آخرشم زهر خودشو ریخت، عوضی عقده ای... و نفرچهارم شمیم دهکردی دختری نسبتا درشت که موهای مشکی اش را یک طرفه روی چشمش ریخته بود تا افتادگی پلک چپش را بپوشاند. با چهره ای مهربان و خونگرم و لب هایی برجسته و چانه‌ای خوش ترکیب... با دندان‌هایی سفید که پشت ارتودنسی مخفی بودند... لبخندی به دوستانش زد و دو چال روی گونه هایش هویدا شد... با لحنی گرم گفت: اونقدراهم بد نیست... زنگ تفریح ها که باهمیم... نه؟ هر سه نگاهشان را از برگه های ...

باکس دانلود

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

2 دیدگاه

  • Avatar
    شیما
    6 مهر 1402 - 15:48

    قابل قیاس با تشریفات نیست اصلا
    نه موضوع نه قلم

  • Avatar
    فاطمه
    5 فروردین 1402 - 00:47

    وقتی نوجوون بودم خوندمش و اون موقع خیلی دوسش داشتم