رمان ماجراهای هاکلبری فین
رمان ماجراهای هاکلبری فین رمان ماجراهای هاکلبری فین

رمان ماجراهای هاکلبری فین

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان ماجراهای هاکلبری فین
نویسنده
مارک تواین
ژانر
ماجراجویی، طنز، خارجی
ملیت
خارجی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
313 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان ماجراهای هاکلبری فین' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان ماجراهای هاکلبری فین اثر مارک تواین به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

کتاب در حقیقت جدال هاک با وجدانش است که در طول قصه سبب اتفاقات مختلفی می‌شود. او بی‌سر و پا و کم‌سواد بوده و در همه‌ دوران زندگی‌اش به او آموخته‌اند که سیاهان انسان‌ هایی فرومایه و درجه دو هستند. در واقع داستان هول محور همین تفکر متمرکز است. اما در نهایت هاک که در طول زندگی‌اش هیچ دوست واقعی نداشته، درمی‌یابد که نژاد و رنگ پوست نمی‌تواند سبب برتری و کمال افراد شود برای همین مردی سیاه پوست نزدیک‌ترین و بهترین دوست او شده و ماحصل این دوستی ماجراها و اتفاقات جذابی است که برای این دو شکل می‌گیرد.

خلاصه رمان ماجراهای هاکلبری فین

فکر کردیم بعد از سه شب میرسیم به کایرو که آخرخاک ایلی نوی باشد، همانجا که رود اوهایو به شط میریزد. و این همانجایی بود که میخواستیم برویم. میخواستیم كلك را آنجا بفروشیم و سوار کشتی بخاری بشویم و از رود اوهایو بالا برویم برویم به ایالت های شمالی که در آنجا برده ها آزاد بودند. و راحت بشویم. شب دوم مه شد. و ما که نمی‌خواستیم در مه حرکت کنیم گفتیم میمانیم. اما وقتی که سوار بلم شدم و بند كلك را با خودم کشیدم تا بجائی گرهش بزنم دیدم جز قلمه های كوچك چيزي نيست كه

كلك را با آن مهار کنم. بند را دور یکی از قلمه ها بستم اما آب آنقدر تند بود كه كلك رفت و قلمه را باریشه از توی گل در آورد. دیدم مه دارد زیاد میشود ، و آنقدر ترسیده بودم که يك نيم دقیقه گی نمی توانستم تکان بخورم - ويك مرتبه ديدم از كلك خبرى نیست. آنقدر مه بود که بیست قدم جلو خودم را نمیشد ببینم. پریدم توی بلم و پارورا برداشتم و بنا کردم به زدن اما بلم راه نمیرفت . آنقدر عجله کرده ده بودم که یادم رفته بود بند بلم را باز کنم. پریدم بیرون تا بند را باز کنم، اما آنقدر هول شده بودم که

دست هایم میلرزید و نمی توانستم با آن ها کاری کنم. بندرا که باز کردم پارو زدم و دنبال كلك رفتم اما پناهگاهی که میخواستم كلك را در آن ببندم شصت قدمی بیشتر درازی نداشت و از توی آن که بیرون آمدم جریان آب مرا راست برد میان مه سفید انبوه، و دیگر نمیدانستم کجا دارم میروم. فکر کردم پارو زدن فایده ندارد، چون حرکت بلم را عوض می‌کند و یک مرتبه میبینی خوردی به ساحل يا تخته سنك يا چيزى ؛ این بودکه بی حرکت نشستم و با آب میرفتم، اما در همچو حالی خیلی مشکل است صاف و بی حرکت نشستن ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

1 دیدگاه

  • Avatar
    arash1337
    12 آبان 1402 - 14:03

    سلام
    نام فیلم توی عکس اثر غلط نوشته شده لطفا اصلاح کنید. خیلی زشته