رمان پایان او
رمان پایان او رمان پایان او

رمان پایان او

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان پایان او
نویسنده
شاری لاپنا
ژانر
معمایی، روانشناسی، جنایی، خارجی
ملیت
خارجی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
223 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان پایان او' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان رایگان پایان او اثر شاری لاپنا به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

کتاب "پایان او" ، رمانی به قلم شاری لاپنا اثری مهیج ، پُر فروش و جذاب است که به شما اجازه‌ی نفس کشیدن نمی‌دهد!
تصور کنید یک روز صبح از خواب بیدار می‌شوید، همه‌ی آن کارهای معمولی را انجام می‌دهید در حالی تصور می‌کنید امروز هم روزی مثل باقی روزهاست، اما ناگهان یک نفر پشت در خانه‌تان ظاهر می‌شود و به شما می‌گوید مهم‌ترین سال‌های زندگی‌تان را با دروغ گذرانده‌اید. چه احساسی به شما دست می‌دهد اگر بدانید کسی را که احساس می‌کردید از همه به شما نزدیک‌تر بوده، نمی‌شناسید ؟‌ گویی هیچ‌‌گاه نشناخته‌اید ؟!
شاری لاپنا در کتاب پایان او، داستان زندگی استفانی و پاتریک را نوشته است. زندگی که با حضور دوقلوها، خیلی خوب پیش می‌رود، هرچند بچه‌ها کولیت روده دارند و مادرشان از کم‌خوابی نمی‌تواند سرپا باشد، اما بهرحال آن‌ها خانواده خوشحالی هستند. یا بهتر است بگوییم خانواده خوشحالی بودند. با پیدا شدن سر و کله اریکا، زندگی آن‌ها بهم می‌ریزد. اریکا زنی است که از گذشته پاتریک خبر دارد. او حالا پاتریک را متهم کرده است که دروغی وحشتناک گفته و مرگ همسر اولش ، تصادف نبوده، بلکه یک قتل بوده است.
پاتریک اصرار دارد که بی‌گناه است، اما اصرارهایش راه به جایی نمی‌برد. او مجبور است مرتب باج بدهد. چون اریکا چیزهایی در مورد پاتریک می‌داند. استفانی که در این میان گیر افتاده است ، نمی‌داند باید حرف چه کسی را باور کند. او مرتب از خودش می‌پرسد آیا زندگی کردن با پاتریک ، یک اشتباه محض است؟ اما او باید دریابد که پاتریک حقیقت را می‌گوید و اریکا یک دروغگوی حرفه‌ای است یا برعکس!
نشریه یو.اس.ای تودی، درباره کتاب پایان او اینطور نوشته است: «این کتاب آنقدر جذاب است که احتمالا نتوانید آن را زمین بگذارید».
هر کدام از شخصیت‌ها نقش ویژه‌ای در اثر ایفا می‌کنند و به طرز شگفت‌انگیزی در داستان جای می‌گیرند. در داستان پایان او هر تکه، همانند قطعات پازل، به درستی بر سر جای خود می‌نشینند. نثر شاری لاپنا به قدری هیجان‌ دارد که گویی موجودی فراطبیعی بالای سرمان نشسته و ما را وادار می‌کند صفحات کتاب را ورق بزنیم.
رمان پایان او در سال 2020 منتشر شد و خیلی زود جزو فهرست پُر فروش‌ترین‌های نیویورک تایمز قرار گرفت و نظر منتقدان و مخاطبان را به خود جلب کرد. نویسنده با زیرکی شما را به دنبال خود می‌کشاند و شما در انتها بر سرجایتان میخکوب می‌شوید. درست زمانی که فکر می‌کنید به نتیجه رسیده‌اید و می‌توانید پایان داستان را حدس بزنید، در مسیر تازه‌ای از داستان قرار می‌گیرید و همه‌ی حدس‌هایتان فرو می‌ریزد. چیزها پیچیده‌تر و ویران‌‌گرتر از آنی‌ست که فکرش را می‌کنید. رمان تازه‌ی شاری لاپنا نفس را در سینه‌ هایتان حبس خواهد کرد.

خلاصه رمان پایان او

آخرِ ساعت کاری بود که اریکا به تلفن همراه پاتریک زنگ زد. انتظارش را داشت اما بازهم با دیدن شماره روی صفحۀ تلفن قلبش به تپش افتاد.

اریکا پرسید: «می‌آی باهم یه نوشیدنی بخوریم؟ هر جایی که تو بگی؟ تا نیم ساعت دیگه؟»

پاتریک می‌خواست درخواستش را رد کند اما می‌داند باید او را ببیند.

«باشه.»

برای او دیگر جذابیتی وجود ندارد؛ فقط ترس و نگرانی باقی مانده است. به او خواهد فهماند نسبت به همسرش وفادار است و بعد هم آنجا را ترک خواهد کرد. یک اشتباه را نباید دو بار تکرار کند. اریکا هم باید این موضوع را بفهمد.

از مسیر دفتر کارش تا رستوران چند بار به خودش یادآوری کرد که همه‌چیز عوض شده است. الان با استفانی ا‌ست و خانواده دارد.

درست مانند روز قبل گوشۀ رستوران نشسته بود. به خودش گفت آرام باش. دلیلی برای نگرانی وجود ندارد. سنگ‌هایش را با او وا می‌کَند و بعد برای همیشه از پیش او می‌رود. روبه‌روی او نشست؛ دوباره بوی عطرش به مشامش خورد. ‌این بو او را آزار می‌دهد.

اریکا نگاهی فریبنده به او کرد. برای لحظاتی هیچ‌یک از آنها حرفی نزدند. بالاخره اریکا گفت: «خب احتمالاً داری از خودت می‌پرسی من اینجا چی‌کار دارم؟»

پاتریک لبخند تلخی زد و گفت: «آره دقیقاً.»

او سرش را کمی جلو برد و گفت: «می‌دونی ما می‌تونیم از همون‌جا که تموم شد دوباره شروع کنیم...»

پاتریک سرش را تکان داد و گفت: «نه، اون مالِ خیلی وقت پیش بود. دلم نمی‌خواد به استفانی خیانت کنم.» بعد هم تکیه داد تا فاصله‌اش را با او حفظ کند.

ابرویی بالا انداخت که انگار حرفش را باور ندارد و گفت: «واقعاً؟»

«آره واقعاً.»

«چرا نه؟ وقتی به لیندزی خیانت کردی اون‌قدر اذیتت نکرد؟»

انگار با پتک توی صورتش زدند: «اون فرق داشت.»

«چه فرقی؟»

مکثی کرد و گفت: «من خیلی جوون بودم. همه‌ش بیست‌وسه سالم بود. بچه بودم. فقط به خودم فکر می‌کردم.»

اریکا پرسید: «نوشیدنی سفارش می‌دی؟»

پاتریک نمی‌خواست نوشیدنی سفارش بدهد اما نظرش عوض شد و گارسون را صدا زد. نوشیدنی سفارش دادند و منتظر شدند تا گارسون برود.

اریکا مدتی او را نگاه کرد و گفت: «دوستش داری؛ منظورم همسر جدیدته؟»

«بله، با تموم وجودم.»

اریکا پرسید: «خب این چه فرقی با لیندزی داره؟ یعنی اون رو دوست نداشتی؟»

او گفت: «مگه می‌شه؟ البته که دوستش داشتم.»

اریکا خم شد و گفت: «تا جایی که یادم می‌آد این‌طوری نبود.»

پاتریک به او نگاه کرد.

او با صمیمی‌ترین دوستِ همسرش دوست شده بود و رفتارش درست نبود؛ اما اریکا هم به همان اندازه مقصر بود. باید یک بار برای همیشه این موضوع را تمام کند.

«ببین اریکا...» بعد از آن حادثه اریکا از او پرهیز داشت. هر دو احساس پشیمانی و ندامت داشتند. سعی داشتند خاطرات سنگین آن روزها را به یاد نیاورند.

«من الان یه مرد متأهلم، یه دوقلو دارم. اصلاً هم دنبال رابطۀ دوستی و پنهانی با کسی نیستم. باید همون دیروز که دیدمت این موضوع رو برات روشن می‌کردم. برای همین امروز اومدم که این مسئله تموم بشه.»

«فهمیدم.» صدایش و حالتش تغییر کرده است.

برای لحظه‌ای پاتریک خیره به او نگاه کرد. باور نداشت که این زن به همین راحتی دست از سر او بردارد. اینجا چه‌کار می‌کند؟ ناراحتی‌اش لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد.

گفت: «ده سال گذشته. فرصت زیادی برای فکر کردن داشتیم.»

«دربارۀ چی؟»

«دربارۀ اون حادثه. هنوز هم بهش فکر می‌کنی؟»

«سعی می‌کنم فکر نکنم. اما گاهی یادم می‌افته.»

«من خیلی بهش فکر می‌کنم.» سکوتی طولانی و سنگین.

پاتریک بالاخره گفت: «تو دلت برای لیندزی تنگ شده. البته که شده. من هم همین‌طور.»

«منظورم این نبود. منظورم این بود دربارۀ اینکه چه جوری مُرد فکر می‌کنم.»

پاتریک عصبی نگاهش کرد و گفت: «تو من رو مقصر می‌دونی.»

«معلومه که مقصر می‌دونم. همه همین نظر رو داشتند.»

معده درد گرفته بود. با تلخی جواب داد: «من خودم، خودم رو مقصر می‌دونم. هر روز. اما یه حادثه بود.»

اریکا گفت: «اگه اونها گفتند یه حادثه بوده معنی‌ش این نیست که واقعاً بوده.»

قلبِ پاتریک به‌تندی می‌زد: «چی؟» وقتی او جواب نداد. ادامه داد: «یعنی داری می‌گی-داری من رو متهم می‌کنی که عمداً زنم رو کشتم؟»

«آره، این‌طوری فکر کردم.»

«چرا؟ چرا باید همچین فکر احمقانه‌ای بکنی؟» یک حادثه بود. جای هیچ تردیدی هم نیست. اصلاً جایی برای شک وجود ندارد. یک حادثۀ تلخ و ناگوار بود. همان زمان هم همه با تأسف سرشان را تکان دادند و پذیرفتند یک حادثه بوده است. کسی در این مورد شک نداشت. هیچ‌کس حرفی نزد که قتل عمد بوده است.

اریکا با لحنی سرد گفت: «یادته اون‌موقع بهم گفتی توی اون زندگی گیر افتادی. خوشحال نبودی. من هم فکر می‌کردم عاشق منی. تصور کن وقتی فهمیدم اون بلا سر لیندزی اومده چه حالی پیدا کردم. فکر می‌کردم تو عمداً این کار رو کردی و من باید با این عذاب وجدان تا آخر عمرم زندگی کنم.»

باکس دانلود

دسترسی به دانلود فقط برای اعضاء امکان پذیر است

ورود یا ثبت نام در سایت

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!