رمان در لب پرتگاه گراتزیا دلددا
رمان در لب پرتگاه گراتزیا دلددا رمان در لب پرتگاه گراتزیا دلددا

رمان در لب پرتگاه گراتزیا دلددا

دانلود با لینک مستقیم 0 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان در لب پرتگاه
نویسنده
گراتزیا دلددا
ژانر
اجتماعی
ملیت
خارجی
ویراستار
سایت رمان بوک
تعداد صفحه
564 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان در لب پرتگاه گراتزیا دلددا' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

رمان در لب پرتگاه

رمان در لب پرتگاه

دانلود رمان در لب پرتگاه اثر گراتزیا دلددا به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

کتاب در لب پرتگاه، نوشته‌ی نویسنده‌ی پرآوازه‌ی ایتالیایی، گراتزیا دلددا، داستان زندگی گاوینا سولیس، دختر ثروتمندی است که تحت تربیت مذهبی شدیدی بوده و کاملا مطیع حرف کلیسا است .. گراتزیا دلددا در کتاب در لب پرتگاه، ماجرا و احوال شخصی دختری به نام گاوینا سولیس را نوشته است. گاوینا سولیس دختر یکی از ثروتمندترین باغداران است که در دهی کوچک و فقیر زندگی می‌کند. گاوینا با ایمان مذهبی بسیار زیادی پرورش یافته است. کارهای مذهبی‌اش را با دقت و وسواس زیاد انجام می‌دهد، مطیع حرف کشیش است و به تک‌تک توصیه‌ها و حرف‌های کشیش عمل می‌کند. حالا که در آستانه‌ی چهارده سالگی است خودش را یک زن کامل می‌پندارد و می‌خواهد همانطوری باشد که کشیش گفته بود: از رفاقت‌های ناباب بپرهیزد و به کارهای خانه رسیدگی کند. هرچند گاوینا دوستان چندانی هم نداشت ....

خلاصه رمان در لب پرتگاه

قبل از آن که برود گفت: «هنگام بازگشت از مراسم نماز کلیسا آقای فلیکس طلبه هم همراه من به دیدن شما خواهد آمد.»
دختر از شنیدن این خبر حالش کمی منقلب شد. بلند شد و رفت تا به مادرش خبر دهد که طلبه فلیکس قرار است به دیدنشان بیاید. بعد به اتاق خودش رفت تا خود را در آینه تماشا کند.

وقتی پدرش سنگین و آهسته پایین آمد تا بنابر عادت هر روز جلوی در خانه بنشیند، دختر برایش صندلی برد به اضافه روزنامه اتحاد کاتولیک و عینک. گفت که لوکا به مزرعه رفته است و به زودی هم طلبه فلیکس به دیدنشان می‌آید.
- «آه، چه خوب! برو به مادرت بگو قهوه آماده کند.»

زنی با کوزه‌ای سفالی بر سر، لبخند زد و سلام کرد. آقای سولیس اشاره کرد تا بایستد و از حال شوهر پرسید.
- «مدام تب دارد. مجبور شدیم برای درو کردن کارگر بگیریم. برای ما دیگر امیدی وجود ندارد. عاقبت وخیمی در انتظار ماست! اگر زمستان امسال شما به ما کمکی نکنید، همان‌طور که لوکاگاتو را یافتند، ما را هم پیدا خواهند کرد: هلاک شده از سرما و گرسنگی.»
پیرمرد مقاطعه‌کار انگشت روی لب گذاشت و گفت: «ای زن، ناشکری نکن. این حرف‌های تو نباید به گوش خداوند متعال برسد.»

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!