رمان مرد اسلحه
رمان مرد اسلحه رمان مرد اسلحه

رمان مرد اسلحه

دانلود با لینک مستقیم 1 0
دانلود با لینک مستقیم
عنوان
رمان مرد اسلحه
نویسنده
حیدر.ر (نویسنده انجمن رمانبوک)
ژانر
انتقامی، جنایی
ملیت
ایرانی
ویراستار
رمان بوک
تعداد صفحه
31 صفحه
اگر نویسنده یا مالک 'رمان مرد اسلحه' هستید و درخواست حذف این اثر را دارید درخواست حذف اثر

دانلود رمان مرد اسلحه اثر حیدر.ر (نویسنده انجمن رمانبوک) به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

مردی که تمام زندگی‌اش را صرف کینه توزی و جمع آوری افتخار بود، مردی که طی جمع آوری این اتفاقات برادرانش را از دست می‌دهد، مردی که متحول می‌شود، مردی که با متحول شدن تمام آن افتخارات، تمام آن نام درخشان را از دست می‌دهد و تنها دو برادر خلافکار برایش باقی می‌ماند. مردی که آدم می‌شود! ...

خلاصه رمان مرد اسلحه

بعد از مراسم روز یکشنبه داخل کلیسا، مردم به زندگی عادی خود مشغول شدند و جیمز به خاطر جسم قوی و سابقه ای که در تیراندازی داشت به شغل سرپاسبان موقت در آن جزیره مشغول شد. بر روی چهار پایه چوبی جلویی زندان کوچک که دو زندانی به نام آدام و ویلیام در آن زندان زندانی بودند نشسته بود و با اسلحه قدیمی اش ور می‌رفت؛ درست بود اسلحه اش کهنه بود ولی هنوز همانند سابق گلوله شلیک می‌کرد چند سرفه پشت سر هم کرد که باعث شد خونی از دهنش بیرون بریزد؛ عادت داشت به این جور سرفه ها، دکتر

گفته بود نوعی سل پیشرفته است که زودتر ریه ها را تخریب می‌کند ولی گوشش به این حرف ها بدهکار نبود. سوارکاری، تمرین تیراندازی... برایش سم بود ولی او از سن جوانی این کارها را انجام می‌داد و تقریباً شده بود مانند اکسیژن، همان قدر مهم، همان قدر با ارزش و همان قدر لازم. در همان حال که سرفه های پی در پی اش امانش را بریده بود، آدام از فرصت برای چرب زبانی اش استفاده کرد: جیمز! می‌بینی؟ اونها حتی نمی‌خوان بهت دارو بدن، اون ها فقط تو رو به خاطر... در میان سرفه هایی که هنوز قطع نشده بود و

دستمال سفید داخل دستان پینه بسته و بزرگش پر از خون بود ولی باز هم نگذاشت آدام به حرف های پوچ و بی منطق خود ادامه دهد: آدام ساکت شو اگه یک بار دیگه حرف بی ربط بزنی به جای دو روز دیگه همین الان اعدامت می‌کنم؛ با تو هم هستم ویلیام. ویلیام که بر روی تخت فلزی آویزان به دیوار نشسته بود و سیگار برگی که خودش از اهالی جزیره کش رفته بود می‌کشید با آن چشمان آبی رنگ و خمار و موهای بور و بهم ریخته متعجب به برادرش که بالاخره سرفه اش بند آمده بود نگاه کرد. جیمز که بالاخره نفس راحتی ...

دیدگاه کاربران

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
اولین نفری باشید که نظر می دهد!